رویای سینما... رویای زندگی
تاريخ درج :۰۸ مهر ۱۳۸۷ دسته بندي : هِلی شات

 

   در مورد شباهت زندگی به سینما، یا سینما به زندگی، زیاد گفته شده... ازاینکه هر دو تا شون شامل سه مرحله شروع، وسط و پایان اند؛... درهردو، شناخت و پرسش، توامان بسط پیدا میکنن؛... در سینما یه شخصیت اصلی وجود داره که مصداقش در زندگی، جز خود شخص نیست؛... هم در سینما و هم در زندگی، هرچی که به پایان نزدیک میشیم، زاویه انتخاب هامون تنگ تر و محدود تر میشه و...

   اما مهمترین شباهت زندگی به سینما رو، من در تحول تدریجی درک اونا می دونم. اینکه به مرور، جنبه های واقعی و زمخت هر کدوم، جایگزین جنبه های لطیف و رویاگونه خودش میشه... یه جور جابجایی تدریجی از روی پرده به پشت پرده!

 

   بچه بودم که برای تماشای یه فیلم ایرانی با خانواده، به سینما مایاک اصفهان رفتیم. سالن سینما، بدون سقف و اصطلاحاً تابستونی بود... اما اواسط فیلم، یهو بارون گرفت. طوری که دیگه نمی شد اونجا نشست... همگی رفتیم به سالن همجوار که مسقف بود و زمستونی... حداقل برای من یکی، اون بارون رحمت بود! چون اونجا فیلم تاریخی اسپارتاکوس رو نمایش می دادن و ما دقیقاً در صحنه های حساس و پر هیجان فیلم، وارد سالن شدیم!

    اولین فیلم خارجی بود که با اون کیفییت عالی تماشا میکردم. انگار از یه دنیای خاکستری و کم مایه، وارد یه رویای رنگی و با شکوه شده بودم... بعد ها در جایی خوندم که این فیلم بیشترین سیاهی لشکر رو در تاریخ سینما داشته. صحنه مهیج غلتیدن استوانه های آتشین از بالای تپه بسمت دشمن، برای یه پسر بچه که تصادفاً تماشاگرش شده، خیلی خیلی حیرت انگیز بود.

    اما نکته مهم در این خاطره، اینه که امروز دیگه از تماشای اون فیلم لذت چندانی نمی برم. دست کم میتونم بگم که قابل مقایسه با لذت اون شب که بارون اومد، نیست! تصور نمی کنم تنها دلیلش تکراری شدن صحنه ها باشه، چون جذابیت خاطرات شیرین، با تکرارشون از دست نمی ره. به نظرم علت اصلی، همون جابجایی تدریجی پشت پرده با روی پرده ست؛ اینکه حالا می دونم کرک داگلاس (اسپارتاکوس) خودش تهیه کننده فیلم بوده... یا اینکه استنلی کوبریک (کارگردان) زیاد از از فیلم خودش راضی نبوده... اینکه احتمالاً لابلای صحنه های فیلمبرداری، تونی کرتیس (دوست صمیمی اسپارتاکوس) با فرمانده رومی ها (لارنس الویر) قهوه می خوردن و گپ میزدن... اینکه جین سیمونز(زن اسپارتاکوس)، همونموقع مرد دیگه ای رو دوست داشته که یا شوهرش بوده یا دوست پسرش... و بالاخره اینکه اون استوانه های آتشین در جنگ برده ها با سربازای رومی، از جنس مواد سبک و مصنوعی بوده، نه تنه های واقعی درخت!

 

  حالا به زندگی برمی گردیم. به سال هایی که همه ما تجربه کردیم: آشنا شدن با واقعییات، در ازای عقب نشینی تدریجی رویاها...

   اینکه تا وقتی بچه ایم، بزرگ ها و بیش از همه پدر و مادر برامون یه الگوی شکست ناپذیرن... پیر شدن اونا که روز به روز ضعیف تر و شکسته تر میشن، دریافت هایی هستن که به ما میگن واقعیت های کودکی رو باید به آلبوم بزرگسالی سپرد... از اون تلخ تر اینه که می فهمیم آدم بزرگ ها، خیلی هم از بابت چیزایی که میگن و انجام میدن، مطمئن نیستن... اینکه متوجه میشیم اونا هم، جواب خیلی از سوالاتی که ما نمی دونستیم رو نمیدونن و پاسخ قانع کننده ای براشون ندارن... اینکه ما با دنیای پچ پچ های آدم بزرگ ها آشنا می شیم، شاید اولش جذاب باشه، اما این زنگ هشدار تو گوشمون بصدا در میاد که زیاد به چیزایی که شنیدیم و دیدیم اعتماد نکنیم...

   دنیای کودکی مثل جهان سینما، عبور از روی پرده به پشت پرده ست... گذر از محصول تلاش آدما، به عرصه ی تلاش اونا... اتفاقی که کمی تلخه، ولی ابداً زشت نیست. لذت ما از روی پرده سینما، بدلیل بی خبری از پشت پرده ست. لذتی که خاص دوران کودکی و بی خبریه. اما بطور طبیعی پایان پذیره، همونطور که دریافت آگاهی پایان ناپذیره...

   شاید سخت ترین کار بزرگ ترها، حفظ این موازنه دشواره که هم رویاهای کودکی رو حفظ کنن و هم اجازه ندن که افزایش آگاهی، اونا رو به ورطه انعطاف ناپذیری در زندگی و انفعال برابر ناتوانی ها بکشونه... و یکی مثل آلبرت انشتین، در جواب این سوال، که علت موفقییت خودتو چی میدونی؟ گفت: سعی کردم رویاهای کودکیم رو فراموش نکنم... همین!   



نظرات و يادداشت هاي خوانندگان








◄ هِلی شات
○ میلی مترها