قصّه یا غصّه؟
تاريخ درج :۲۸ تير ۱۳۸۷ دسته بندي : هِلی شات

دو روز پس از خواندن نامه آقای شمقدری که در اعتراض به پخش یک فیلم انیمیشن به رئیس سازمان صدا و سیما نوشته بود، درصدد نوشتن مطلبی بودم تا ضمن آن، نگرش های فرهنگی هر دو طرف را مورد نقد و بررسی قرار دهم و اولویت های جامعه امروز را گوشزد کنم، اما با خواندن نامه سازندگان همان انیمیشن که پاسخی کوتاه، پخته و کافی به نظرم رسید، از قصد خود منصرف شدم. ولی بلافاصله در صفحه حوادث همان شماره از روزنامه اعتماد، به تاریخ 25 تیرماه، از خواندن ماجرای زندگی سیاه دختری به نام صغرا، تکان خوردم و احساس کردم که بد جوری از غافله پرت افتاده ام.

من که طی بیش از بیست سال، انبوهی از فیلمنامه های داستانی و خیال پردازانه را در انواع شوراهای بررسی فیلمنامه، از تلویزیون گرفته تا سینما مطالعه کرده ام، و خود نیز گاهی دست به فیلمنامه نویسی زده ام، تا کنون چنین ماجرای هولناکی از زندگی یک انسان را یکجا نخوانده و نشنیده بودم، چه رسد به خبری مستند و واقعی از این سرنوشت محتوم! حالا هم که دست به قلم برده ام به دو دلیل است: اول به این دلیل که به نظر من سرنوشت، داستان زندگی صغرای 31 ساله را در نهایت خیال پردازی و دراماتورژی نوشته و پرداخته است و اهل قلم را به این متذکر میشود که هیچ چیز به اندازه متن زندگی مردم، منبع و مخزن حکایت های عبرت انگیز و الهام بخش داستان های شگفت آور نیست. داستان دختری که از 9 سالگی بعلت فقر خانواده، از روستایشان به شهر رشت و نزد خانواده ای ثروتمند به کلفتی فرستاده شد و در 13 سالگی بجرم قتل پسر 8 ساله صاحبخانه، دستگیر شد و با شکایت پدر مقتول، به زندان افتاد و تا امروز حدود 19 سال است که در زندان بسر میبرد و در این مدت دو بار، یکبار در 17 سالگی و بار دوم در 21 سالگی تا پای چوبه دار پیشرفت و بعلت انصراف موقت مادر مقتول(!) از قصاص جان سالم بدر برد و چون پرونده اش 18 سال بلاتکلیف مانده بود، با تلاش وکیل مدافع اش، توانست دو هفته معنای آزادی را درک کند(!) و باز با شکایت مادر مقتول به زندان افتاد و امروز برای سومین بار محکوم به قصاص میشود. و اگر به این همه، دفاعیات صغرا را اضافه کنیم که گفته است در روز حادثه درحالی که مشغول نظافت انباری بوده، ( در 12 سالگی ) مورد تعرض مردی قرار گرفته و همان موقع پسرک ( مقتول ) ناخواسته شاهد این اتفاق زشت بوده و لذا بدست همان مرد متجاوز کشته شده و قاتل به صغرا قول داده است که رضایت مادر مقتول را بگیرد (!) بشرطی که او را لو ندهد و در ادامه موفق به این کار نشده و چون مرد نیز به عمل کثیف خود اعتراف نکرده، لذا صغرا بدلیل روابط نامشروع محکومیت جدیدی به پرونده اش افزوده شد !

دومین علت نوشتن این مطلب نیز شاید شنیدن این روایت حضرت علی (ع) است که فرمود اگر مسلمانی بشنود که در مکانی از پای زنی اسیر و یهودی، خلخالی را بزور درآورده اند، و آن مسلمان از شنیدن آن خبر از غصه بمیرد، نباید او را بخاطر مرگش سرزنش کرد(!) و حالا مقایسه کنید آ ن غصه را با این ماجرای تلخ که نمیدانم آنرا غصه بنامم یا قصه؟

نمی دانم حق دارم که ضمن نوشتن این مطلب احساساتی بشوم یا نه؟ نمی دانم حق دارم بعنوان کسی که مختصر آشنایی با دنیای داستان و سینما دارد، در باره یک حادثه واقعی اظهار نظر کنم یا نه؟ نمی دانم آیا می توانم این سرگذشت غم انگیز را، تلخ ترین فیلمنامه ای که خوانده ام بنامم یا نه؟ و بالاخره نمی دانم که آیا مخاطب نامه ام کیست؟ مادر مقتول؟ مرد نامرد؟ صغرای سیاه بخت؟ حقوقدانان و بشر دوستان؟ فیلمنامه نویسان و قصه پردازان؟ نهاد های حامی انسان های بی پناه؟ مردم خاموش؟... یا خودم؟

براستی، در بدترین فرض ممکن، یعنی این فرضیه که اصلا" صغرا همان قاتل اصلی باشد، و فرضا" ماجرای مرد متجاوز دروغ باشد، آیا یک قاتل 12 ساله مستحق چنین سرنوشتی است؟! آیا تفکیک کودک از بزرگسال، صرفا" یک تفکیک نظری و لفظی است؟ آیا اینکه میگوییم کودکی بزرگ شده، جز به این معناست که به مسئولیت اعمال و رفتارش آگاه شده؟ و اگر میگوییم کسی هنوز کودک است، آیا جز به این مفهوم است که وی هنوز در تشخیص عواقب رفتار و گفتارش ناتوان است؟ پس اگر چنین است، مصداق عینی این تفاوت در چنین مواردی کجاست؟ آیا او باید در بزرگسالی، یعنی دوران آگاهی و دانایی تاوان دوران کودکی ، یعنی دوره نادانی و کم آگاهی خود را پس بدهد؟ تازه، این سوال بی پاسخ، هنگامی برای پرونده صغرا مطرح میشود، که متن دفاعیات او در باره آن حیوان متعرض را نادرست و دروغ بپنداریم. وگرنه در غیر اینصورت، چه کسی پاسخگوی ظلمی است که به صغرا میرود؟ دختری که از روستا به شهر آمده و ده سال کلفتی کرده ( مقایسه کنید با سریال اوشین که روزگاری برای مردم ایران مظهر دختر رنج دیده و مشقت کشیده معاصر بود) سپس مورد تعرض وحشیانه یک درنده انسان نما قرار گرفته ( انواع فیلمهای سینمایی غیر قابل نمایش که نقطه عطف داستانشان را به این اقدام نفرت انگیز بنا کرده اند ) و سپس شاهد قتل یک کودک بوده ( صحنه دردناکی که تصور نمیکنم تا کنون درهیچ فیلمی مستقیما بنمایش در آمده باشد ) و سپس با بلاتکلیفی تمام، نوزده سال زندان را پشت سر گذاشته ( علت اصلی تمام فیلمهایی که ماجرایشان در زندان میگذرد ) و سپس دوباره تا چوبه دار پیش رفته ( که حتی یک بار آن در هر فیلمی، نقطه اوج آن بحساب می آید ) و تنها دو هفته هوای آزاد را استنشاق کرده، که اگر نمی کرد، راحت تر پای چوبه دار می رفت زیرا مصداق نابینای مادرزادی را دارد که برای دو هفته بینا شده و رنگ و زیبایی و نور و آسمان و طبیعت و چهره عزیزانش را می بیند و دوباره محکوم به کوری و نابینایی میشود

هوای ریه ام را خالی میکنم ( شاید توام با تخلیه احساس مسئولیتی که از خواندن حکایت دردناک صغرا پیدا کرده ام ) سپس برای صغرا دعا میکنم ... و درنهایت به یاد نامه آقای شمقدری میافتم، و به این سوال از خودم میرسم که... دغدغه ناچیز من کجا و دغدغه مهم و جهانی دوستان دلسوز ایران کجا؟





نظرات و يادداشت هاي خوانندگان




◄ هِلی شات
○ میلی مترها