شرح و نقدی بر رمان « دو قدم این ور خط »
تاريخ درج :۱۸ شهريور ۱۳۹۲ دسته بندي : هِلی شات

 

    اهدائ یک جلد رمان خواندنی دو قدم این ور خط از جانب دوستی محترم و عزیز، باعث شد تا ضمن معرفی این کتاب به سایر دوستان اهل مطالعه ام، نقدی مختصر نیز بر قلم توانای نویسنده (احمد پوری) بنویسم، بلکه درخور عنایت ایشان و سایر خوانندگان اثر باشد. حکایت مرد ایرانی مترجمی، که همواره در حسرت ملاقات شاعره ی فقید روس آنا آخماتووا بوده و تصادفاً بواسطه ای قادر میشود با شیفتگی تمام به زمان گذشته سفر کند و...

 

    در این رمان نه چندان بلند، قبل از هر چیز جسارت و شجاعت قلم نویسنده را نمی توان نادیده گرفت. برش جسورانه در زمان و عبور از تعاریف عرفی آن، جذابیت داستان را دو چندان کرده است و کافیست آنرا با یک رمان معمولی مقایسه کنیم که بدون برخورداری از این تکنیک روایی، داستانی خطی از دوران جنگ سرد و حکومت استالین و سرنوشت شعرا و ادبیات روسیه پنجاه سال پیش را روایت کرده باشد؛ که حداکثر میتوانست قشر محدودی از مخاطب ایرانی امروزی را بخود جلب کند.

    از سایر نقاط قوت اثر، میتوان به تحلیل قیاسی حکومت ایدئولوژی زده شوروی کمونیستی و انتظار حاکمان وقت از ادبا و شعرای آن دیار برای سرودن در وصف حزب کمونیست و تمجید آرمان های رژیم و همچنین فشارها و بگیر و ببندهایی اشاره کرد، که در نهایت تصویری هرچند کمرنگ، اما نمادین، از شرایط اهل قلم و ادب در کشورهای مشابه و معاصر یا حتی پس از آن ارائه داده و در مجموع، نمونه ای از تنگناهای شاعران را در ممیزی بازتاب دریافت های فردی و شخصی ایشان به جامعه، برای خواننده اثر بازگو میکند.



    شرح جزئیات زندگی مردم تبریز و لنینگراد، فرصت دیگری برای نویسنده فراهم کرده تا تصویری احیاناً مستند و تاریخی از فراز و فرودهای سیاسی و ادبی آن دوران را در برشی هرچند محدود و زاویه دار، مطرح و برای خواننده امروز، ملموس و خواندنی کند. همچنین فرازهای جذابی چون دیدار احمد، قهرمان داستان با آیزایا برلین (متفکر و نظریه پرداز لیبرالیست) و همچنین آشنایی با تانیا دختر دانشجوی روس... شخصیت پردازی موفق گیتی (همسر قهرمان داستان)... و درک تفاوت نگاه او و احمد، علیرغم عشق و دوستی بین آنها... صحنه دعوای در مشروبفروشی و ماجراهای پس از آن... و نظایر اینها، از جمله نکات مثبت داستان و قلم نویسنده محسوب میشوند.

 

     معهذا باید به چند نقطه ضعف اثر نیز اشاره کرد که البته جای بحث و نظر در آن محفوظ است. نخستین آنها، تصویر ناقصی است که در نهایت خواننده از آنا آخماتووا بدست میآورد. فراموش نکنیم که ما در مورد یک اثر داستانی قضاوت میکنیم و نه یک رساله تحقیقی یا شرح زندگینامه یک شخصیت تاریخی و ادبی. چه در اینصورت مولف اثر آزاد بود تا به هر میزان که مایل است مخاطب را با چند و چون شخصیت مورد نظر آشنا کند و از خلاصه گویی تا شرح تمام و کمال زندگی آن فرد، مخیر باشد. اما در یک اثر داستانی، نمیتوان به معلومات خواننده ی کتاب از خارج فضای داستان تا به این پایه اتکا کرد. آثاری اینچنین، باید شخصیت را در داخل خود اثر، مجدداً بازتولید کنند، نه اینکه معلومات خواننده در مورد آن شخصیت مستند را، اساس کاراکتر داستانی خود قرار دهند. آخماتووا یک شاعر است و اوست که محور بار مفهومی و معنایی اثر است، درصورتی که بجز چند پاره شعر محدود، ما عملاً از نمونه هایی که قدرت قلم یا دغدغه ها و علایق حرفه ای او را برایمان روشن سازد، تا به پایان بی بهره میمانیم و فقط وصف اهمیتش را میشنویم نه درک ماهیت ادبی اش را.

   برای مثال اگر نویسنده ی رمان، به شباهت های شعری و حتی زندگی شخصی و احساسات و روحیات آخماتووا، و همتایش فروغ فرخزاد اشاراتی هرچند پراکنده میکرد، حتی آن خواننده ایرانی که احیاناً نامی از آخماتووا نشنیده است، به شناختی نسبتا کافی و درکی بهتر از وی نائل میشد. قیاس یک شاعره ی ایرانی توسط قهرمان ایرانی ِ یک رمان ایرانی، بهترین فرصت ورود به دریچه شناخت یک شاعره ی روس برای خواننده ایرانی بود که متاسفانه مورد توجه نگرفته است.

 

    حتی از خود آیزایا برلین نیز ما چیزی دستگیرمان نمیشود و اگر خواننده این کتاب، پیشاپیش اطلاعاتی از آرا و اندیشه های او نداشته باشد، با خواندن این داستان، جز یک نام و موقعیت کلی، چیزی عایدش نشده و هیچ شناختی از جوهره افکار و شخصیت درونی برلین دریافت نمیکند. کمترین ویژگی اندیشه های برلین "نفی آرمانگرایی" و مبارزه با "تک حقیقت پنداری" و همچنین هشدار او به کمالگرایی و خطر توتالیتاریسم ناشی از آن است. البته هیچ انتظاری مبنی بر تشریح این تئوری های فلسفی اجتماعی برلین در متن داستان نیست و نباید باشد، اما خلا یک برداشت کلی ازجهان بینی او بعنوان یک شخصیت داستانی آزاد اندیش، نهایتاً باعث میشود که خواننده رمان، چندان رغبتی نیز به نحوه شکل گیری عشق میان او و آخماتووا نداشته باشد، زیرا از فصل مشترک افکار و ذهنیات هردو بی خبر است و لذا، به تعقیب ماجراها در حد کنجکاوی دیدار احمد و آخماتووا بسنده میکند. نکته دیگر اینکه تمام داستان دو قدم این ور خط، درباره یک نامه عاشقانه است از برلین برای آخماتووا؛ درصورتی که هرگز متن این نامه ی کلیدی در داستان بازگو نمیشود! و نمیتوان این خلاء را به حساب جذابیت پنهان یا حدس مخاطب و از این قبیل تکنیک های روایی دانست، زیرا قلاب اصلی کشاندن عموم مخاطبین رمان تا انتها، همین نامه است و بی خبری از متن آن، آب سردی بر سر خواننده اثر.



   بخش میانی رمان (در تبریز) خواننده کتاب را اندکی کسل میکند. زیرا شخصیت های جذابی چون گیتی و ایرج رها شده اند و آدمهای تازه ای معرفی میشوند که ما نمیدانیم قرار است تا کجای قصه همراهمان باشند.  در درام های ادبی و حتی نمایشی، اصلی حاکم است که من آنرا « اصل کل و جزء » نام نهاده امبنا بر این اصل حیاتی، در شروع هر اثر دراماتیک، جزئیات و شرح آنها حائز اهمیت فراوانند. بطوری که مخاطب در بخش های اولیه اثر، تمامی جزئیات را با دقت تمام دنبال کرده و به حافظه میسپارد. اما رفته رفته این کلیات هستند که اهمیت پیدا کرده و تا پایان مخاطب انتظار دارد که آن جزئیات نخستین، در هم آمیخته و کلیتی هماهنگ و جذاب را پدید آورند. لذا اضافه شدن شخصیت های تازه در میانه ی هر داستان، ممکن است ذهن مخاطب را خسته کرده و خطر رها کردن آن یا سرسری خواندن داستان را درپی داشته باشد و بجز موارد خاص و اجباری، نویسندگان بزرگ از ارتکاب به آن خوداری میکنند مگر آنکه با نبوغ خود هم از آن بهره ببرند و هم با همان جذابیت بسمت بخش های پایانی اثر پیش بروند.

    دوپارگی داستان، نقطه ضعف دیگر رمان دو قدم... است. البته در آثاری که گسست زمانی از این نوع رخ میدهد، این اتفاق به وفور می افتد و یکی از راه حل های آن، استفاده از دهلیزهای بیشتر برای رفت برگشت های مکرر است. چیزی که این داستان نیاز دارد، دست کم یک بار یا دوبار رجوع به زمان حال و دیدار مجدد ایرج و اورلف و مخصوصا گیتی است. یا حداقل اینکه در پایان رمان، اگر دیدار مجدد گیتی و احمد هم مورد پسند نویسنده نبوده، اما نباید ماحصل باور جدید قهرمان قصه در شخصیت مقابلش یعنی گیتی رها شود. گیتی شخصیت مقابل احمد (قهرمان) به لحاظ جهان بینی و باور متضاد آنهاست و تقابل آنها نباید نیمه کاره و نامتعین رها شود. بعبارتی شتابزدگی در پایان این داستان را نمیشود سلیقه و انتخاب نویسنده تلقی کرد. گویا خود صاحب قلم از تراکم حوادث برای قهرمانش، خسته شده و ناگهانی و بی فرود، داستان را تمام میکند! از نظر من، علت اصلی آنست که برای خواننده ی کتاب، بیش از اینکه بازگشت موفق یا ناموفق احمد به زندگی قبلی و عادی اش اهمیت داشته باشد، مواجه ی او با گیتی و واکنش مثبت یا منفی اوست که حائز اهمیت است. و اگر هم قرار نباشد این مواجهه کلیدی و مهم را شاهد باشیم، بهتر بود داستان در هاله ای از ابهام و تردید بین بازگشتن یا بازنگشتن احمد به زندگی عادی اش تمام میشد یا چیزی شبیه به این. اما بنظر میرسد برای نویسنده، تم اصلی داستان بیشتر ارائه گزارش از برشی تاریخی در جغرافیایی خاص مربوط به مسائل سیاسی و فرهنگی آنزمان است و نه تم آغازین داستان یعنی:  ماهیت فرامادی جهان شعر، که فراتر از زمان و مکان منتشر و جاریست و قلب ها و اندیشه ها را در نسل ها و سرزمین های گوناگون به یکدیگر مرتبط میسازد و... متاسفانه این تم زیبا و عمیق، دستآویز و بهانه ای برای طرح آن گزارش خشک سیاسی - فرهنگی شده است و به همین دلیل، گیتی و تفکر ناقد تم جهان فرا مادی ادبیات، از میانه های اثر، کلاً بدست فراموشی سپرده میشود.

 

     با تمام این اوصاف، رمان دو قدم این ور خط، علیرغم برخی نمادهای تکراری مانند تونل زمان و مدیوم های رایج رفت وبرگشت به تاریخ، اثری خواندنی، جسورانه، نوگرا و روان است که توانسته صاحبان سلیقه های دشوارپسند را مجدوب خود کرده و در امتداد آن، صاحب این قلم را از نعمت این جذبه، برخوردار...

                                                              م. میرعزا

 



نظرات و يادداشت هاي خوانندگان




◄ هِلی شات
○ میلی مترها