سوء استفاده!
تاريخ درج :۲۱ مهر ۱۳۸۹ دسته بندي : هِلی شات

 

   شنیدم که رضا، دوست دوران دبیرستانم، بعد از حدود پونزده سال به ایران برگشته. رفتم به دیدنش، زنگ خونه مادرش رو که زدم، چند دقیقه بعد خودش اومد پایین. در نگاه اول، از دیدن ظاهرش تعجب کردم!!

    سالی که رضا رفت سوئد، یه مرد سی و چند ساله بود که چهار پنج سالی میشد ازدواج کرده بود. یه تولیدی لباس رو اداره میکرد و درآمد نسبتاً خوبی هم داشت. مهمترین نکته ای که در مقایسه با امروزش میتونم بگم اینه که اون اصلاً آدم مذهبی نبود. منظورم اینه که یه مسلمون معمولی بود مثل خود من و تقریباً عموم مردم. رضا حالا دیگه ساکن سوئد بود و برای چند روزی اومده بود دیدن خانواده و مادرش. وقتی در رو باز کرد، دیدم یه ریش نسبتاً بلند، صورت لاغر و استخونیش رو نیمه پر کرده. از اون عجیب تر، ردیف انگشترای عقیق و فیروزه، به انگشتای سفید و کشیده دستاش بود. بعد از روبوسی و سلام و علیک اولیه، ازش پرسیدم:

- چرا لباس سیاه پوشیدی؟

یه مکث کوتاه کرد و تقریباً با کمی تعجب از بی خبری من جواب داد:

- خب... سالگرد شهادت امام نهم دیگه

    حالا نوبت مکث من بود. تازه شصتم خبردار شد که جریان چیه... وقتی حرفای معمول مون تموم شد، طبق عادت، گریزی زدیم به مسائل جامعه و بحث سیاسی؛ که البته نمی تونست بی ربط به مسائل دینی و مذهبی هم باشه. اما دیدم رضا بد جوری گارد گرفت! نه اینکه از عملکرد سیاسی - دینی مسولین مملکت دفاع کنه یا چیزی از این قبیل؛ تنها مسئله ای که ناراحتش میکرد این بود که نباید به مفاهیم اصلی دین شک کرد یا احیاناً اونا رو زیر سوال برد.

    من خیلی زود پی بردم که ما دو نفر نمیتونیم بر سر این موضوع بحثی داشته باشیم و به همین خاطر ترجیح دادم که این دیدار خاطره انگیز رو تلخ نکنم. پس اونروز دیگه در این باره باهاش حرفی نزدم. اما نمی تونستم ذهنم رو هم از این مطلب پاک کنم. سوال تازه ای که فکرم رو اشغال کرده بود این بود که چرا رضا علیرغم اینکه هرگز تمایلات مذهبی پیشرفته ای نداشت، حالا بعد از این همه سال و اونهم در کشوری چون سوئد، متدین و بخصوص از نوع سنتی شده؟

   در اون گفتگوی کوتاه، خیلی زود فهمیدم که رضا مطالعات زیادی درباره چرایی های دینی نداره و بیشتر به آداب و اخلاق مذهبی بسنده کرده. در واقع به نظر میرسید اون نیازی به تحقیق در مفاهیم کلامی و فلسفی دین نداره، چون همین اندازه آگاهی و انجام فرایض دینی، براش آرامش کافی، انگیزه و برنامه زندگی کردن رو به ارمغان میاره. میشه گفت در سرزمینی که معادله قدرت مادی و دنیایی هیچگونه تلاقی و اصطحکاکی با اعتقادات ماورایی و آخرتی افراد جامعه نداره؛ طبعاً چالشی هم در این زمینه بوجود نمیاد و بدنبالش کنکاش در ریشه ها و اساس دین هم چندان ضرورتی پیدا نمیکنه. در چنین شرایطی، توصیه های اخلاقی و آموزش مهارت های زندگی دینی، که چه بسا هدف غایی ادیان هستن، بدون نگرانی ار سوء استفاده های احتمالی، ترویج و فراگیر میشن.

 

   این خاطره مربوط به حدود پنج سال پیش بود. رضا برگشت به سوئد و تا امروز هیچ خبری ازش ندارم ولی تردید ندارم که با همون داشته های ظاهراً اندک و ساده، اما بی آلایش و کارساز، زندگی آروم و بی دغدغه ای رو میگذرونه... و من اینجا، هنوز در کشاکش فهم قدرت سیاسی و ایمان فردی، سرگرم پیدا کردن سره از ناسره، عمر میگذرونم. اگه بخوام این وسط ادعا کنم که به نکته یا جمع بندی خاصی از این حکایت رسیدم، شاید این باشه که همیشه فقط میشه از چیزای خوب، سوء استفاده کرد. وگرنه چیزه بد که قابل سوء استفاده نیست! و دین هم میتونه شامل همین اصل بشه. پس اگه روزی نشه جلوی سوء استفاده از چیز خوب رو گرفت، آیا میتونیم اونو تماماً زیر سوال ببریم تا شاید دوباره از نو تعریف بشه؟

 

باغ ِ باورها، اگـر آفت زند، آتـش زنـش

تا بسـوزد  شاخه با پیرایه ها، بر پیکرش

 

هر درختی ریشه دارد در حقیقت بی درنگ

     سر برآرد  شاخه ها، باز از دل ِ خاکسترش     

 م . میرعزا

 



نظرات و يادداشت هاي خوانندگان






◄ هِلی شات
○ میلی مترها