یک تکه کاغذ
تاريخ درج :۰۵ فروردين ۱۳۸۹ دسته بندي : میلی مترها

 

   بعد از چند روز تعطیلی امروز رفتم بانک تا کمی پول برداشت کنم...  بیش از حد شلوغ بود... طبق روال، از دستگاه نوبت دهی، شماره 158 رو گرفتم و نشستم به انتظار...

   چند دقیقه نگذشت که جوونی کنارم شست... نوبتش قبل از من بود، اما خیلی استرس داشت و به سرعتِ کارمندای شعبه اعتراض داشت... میگفت شیش روز تعطیل بودن اما بازم تنبلی میکنن.

 آهسته گفتم : دریافت و پرداخت پول، دقت میخواد... میترسن اشتباه کنن... فرق کارکنای بانک با سایر ادارات اینه که کارشون تو چشم ماست... و گرنه...

 

جوون از توضیح من قانع نشد... در همین موقع خانمی وارد بانک شد که کمی هم عجله داشت.... موقع شماره گرفتن از دستگاه، جوون بغل دستیم بهش اشاره کرد که : خانم؛ اون برگه ی روی پیشخوان بانکه رو بردارین...

 ظاهراً اون برگه مال کس دیگه ای بود که به هر دلیل لازم نداشته و اونجا گذاشته واسه خیرات...!

زن برگه رو برداشت و از دیدن شمارش لبخند زد...

 رو به جوون کردم و گفتم : به نظرت این کار درسته؟ 

 گفت : آره خب؛ منم یه شماره دیگه دارم؛ میخوای؟... و برگه 152 رو بهم نشون داد...

گفتم: اما آخه 5 نفر زودتر از من اومدن

با بی قیدی گفت : شماره ها حیف میشن... حد اقل یکی استفاده کنه...!!

با تعجب نگاش کردم. توی دلم گفتم اگه قرار باشه حرف من اثر کنه، تا همین جاش کافیه...

واقعاً چه طوریه که برای حیف شدن یه تیکه کاغذ دلمون میسوزه، اما حیف شدن دقایقی از عمر دیگران....

 

 سال جدید رو باز با این موضوع تکراری و ظاهراً کم اهمیت شروع کردم... موضوعی در حد یه میلیمتر... واحد ناچیزی که تکرارش، سانتیمتر... متر... کیلومتر و... رو میسازه... کاش کمی بیشتر مواظب میلیمترها باشیم...

 

 



نظرات و يادداشت هاي خوانندگان






○ هِلی شات
◄ میلی مترها