مرگ تدریجی یک باور!
تاريخ درج :۲۸ آذر ۱۳۸۷ دسته بندي : هِلی شات

 

                                    

    روز چهارشنبه ششم آذر ماه، در ضمیمه روزنامه اعتماد، متن گفتگویی با کارگردان و برخی دست اندرکاران سریال تلویزیونی مرگ تدریجی یک رویا چاپ شده بود، که با توجه به پایان پخش آن از سیمای جمهوری اسلامی ایران، می توان آنرا نوعی جمع بندی یا تشریح و توجیه برخی نقاط مثبت و منفی آن تلقی کرد. در دو نقد دیگر نیز، یکی به ضعف شخصیت پردازی اثر پرداخته و دیگری عدم انطباق جهان ادبی داستان را با جهان بیرونی اش گوشزد کرده بود.

 

   به این ترتیب به نظر میرسد که ابعاد گوناگون سریال مرگ تدریجی یک رویا، به اندازه کافی هم از سوی منتقدین و هم از جانب سازندگان اثر، مورد تحلیل و بررسی قرار گرفته است. با این وصف، هنوز نکته ای وجود دارد که بنظر من نباید به سادگی از کنار آن گذشت. نکته ای که آقای جیرانی در پاسخ آن به نوعی دچار قیاس مع الفارق شده اند. ایشان در جواب خبرنگار که می پرسد آیا برای کسانی که در چگونگی به تصویر کشیدن شخصیت یک نویسنده ایرانی از شما گله مند هستند، چه پاسخی دارید، میگوید: « ... این دیگر تبدیل به یک امر روتین شده است که هرگاه یک سریال یا یک فیلم، موضوعش را به انتقاد از شغلی خاص و حتی شیوه زندگی خاصی قرار میدهد، مورد این گونه اعتراضات شبه صنفی قرار بگیرد. خسته شده ایم از اینکه این حقیقت پیش پا افتاده را تکرار کنیم که در تمامی مشاغل، انسان های خوب و بد وجود دارند. اینکه حامیان این گروه های مذکور می خواهند به مانند یک قدیس به تصویر کشیده شوند، تمایل قابل درکی است؛ اما بیایید کمی رئالیست باشیم... ».

 

   واقعاً معلوم نیست که خود ایشان به پاسخ عجیبشان چقدر باور دارند و لذا باید پرسید که آیا حقیقتاً متوجه نیستند که به تصویر کشیدن زندگی و حرفه یک نویسنده ادبی در ایران، با مقوله تصویر کردن صاحبان مشاغل، دو بحث مجزا از هم اند؟!

 

   این بدیهی است که نباید پنداشت شغل و شخصیت نویسندگان، برتر و متمایز از سایر افراد و اصناف است و انتظار داشته باشیم که چون قدیسان تصویر شوند. اما مطلب چیز دیگریست و آن اینکه نویسندگان ایرانی بویژه در عرصه ادبیات مکتوب، بی آنکه محتاج به نواخته شدن باشند، به حد کافی در چنبره مشکلات حرفه ای خودشان هستند و انصاف نیست که یک فیلمساز به بهانه مواجهه سنت و مدرنیته، سراغ قشری برود که اساساً فرصتی پیدا نمی کنند که بصورت شفاف در این میدان وارد شده و چالشی آزاد و بدون تنگ نظری را تجربه کنند. آقای جیرانی بخوبی  این معنا را می فهمند و لذا از ایشان می پرسم که آیا بهتر نبود از صنف خودشان، یعنی فیلمنامه نویسان ( که اتفاقاً تجربه و سابقه خود ایشان در این رشته بیش از کارگردانی هم هست ) مایه می گذاشتند؟ آیا جز این است که اگر چنین می کردند، هم از حیث اشراف بر دنیای نویسندگان سینما موفق تر بودند و هم در برابر منتقدین خود، هم موکل بودند و هم وکیل؟

 

   نویسندگان ادبیات ایران چه تریبون فراگیری در قیاس با تلویزیون در اختیار دارند که بتوانند همانطور که آقای جیرانی می نوازدشان، از خود دفاع کنند، یا حداقل زندگی و تفکرات یک فیلمساز را در مواجهه میان انتخاب منافع شخصی یا باورهای فرهنگی اش تحلیل و تشریح کنند؟ لابد پاسخ ایشان این است که آنها هم بروند و در رمان هایشان ما را نقد کنند!  اگر نتوان بر رسانه ملی به جهت نداشتن فرصت پاسخگویی به همه اقشار خرده گرفت، اما شخص آقای جیرانی هرگز نباید با قیاسی خنده دار میان انتظار بی جای صاحبان مشاغل از نقد نشدنشان و در نتیجه تاختن به حرفه مظلوم و شکننده داستان نویسی مکتوب، چیزی را توجیه کنند. ایشان حتماً می دانند که زمانی میتوان گفت که نباید از نشان دادن نقاط ضعف یک قشر انتقاد کرد، که متقابلاً بتوان به نکات مثبت و یا حد اقل علت تنگناهایی که موجب بروز آن نقاط ضعف میگردد نیز پرداخت.

 

   آیا کارگردان محترم سریال مرگ تدریجی یک رویا می تواند به این پرسش پاسخ دهد که برای مثال، اگر فیلمسازی بخواهد فیلمی درباره زندگی نویسنده ای دگراندیش بسازد، که بدلیل چاپ نشدن کتابش در داخل کشور، مایل است به غرب برود و در آنجا قلم بزند و جامعه ایران و محدودیت های آن را نقد کند و بی آنکه میان وسوسه شهرت و یا پیشنهادات آنچنانی قرار گیرد، در چالش هایی که او را نه حتی در برابر خدمت یا خیانت به وطنش، بلکه خدمت یا خیانت به باورش قرار دهد، را در تلویزیون ایران بسازد؟ اگر پاسخ آقای جیرانی مثبت باشد، من حرف دیگری ندارم. اما اگر نه، پس باید پرسید که چطور ایشان تصور کرده اند که تنها کسی بوده اند که در شرایط ساختن چنین سریالی قرار گرفته، و به آن تن داده اند؟

 

   هرآنچه در این سریال شبیه به سایر سریال ها بود، تعقیب و گریزها و کشمکش های همیشگی بود، اما چیزی که آنرا متفاوت و در ذهن ماندنی میکرد، درست همان چیزیست که در این یادداشت در نوک پیکان نقد قرار دارد. به فرض که با تلقی ایشان از عزم رسانه برای باز کردن موضوعات و یا حمایت مدیران از طرح کامل تر مسائل حساس و خاص جامعه ایران موافق باشیم؛ اما سوال اینجاست که با طرح آن نوع مسائل، به سیاق سریالی چون مرگ تدریجی یک رویا، در نهایت به چه تصویری خواهیم رسید؟ « واقعیت موجود » یا « واقعیت مفروض » ؟ ممکن است گفته شود که هر یک از این دو، جایگاه و ارزش خود را داراست. یعنی شاید واقعیت موجود، آنچنان تلخ باشد که قابل ارائه نباشد، اما با تصویر سازی از واقعیت مفروض بتوان، آن دیگری را بطور غیر مستقیم بازتاب کرد. چنین شگردی در نیت، فوق العاده است اما در عمل کار دشواریست که اگر موفق از آب درنیاید، می تواند دچار نقض غرض شده و چه بسا همانند سریال اقای جیرانی، به ضد خود بدل شود.

 

   این همه را گفتم؛ این را هم بگویم که صاحب این قلم، اتفاقاً خودش از جرگه فیلمنامه نویسان است، نه داستان نویسان. کسی که از دهه شصت بنا به رشته تحصیلی اش بطور حرفه ای وارد سینما شد و پس از چندین تجربه نگارشی، اتفاقاً در مواجهه با همین دست چالش ها، آهنگ سناریو نویسی اش را کند کرد و هنوز ترجیح میدهد زمانی دست به قلم شود، که یقین کند حد اقل معدل نهایی کارش، واقعیت موجود باشد. کتاب و رمان در جامعه ما به حد کافی مهجور و منزویست. چرا باید سراغ سوژهایی برویم که در نهایت آنچه در ذهن مخاطبش می کارد، توجیه تازه ایست بر توجیهات قبلی، برای پرهیز از کتابخوانی و مطالعه ادبیات مکتوب و لابد مشکوک معاصر. ما از چه چیز بیمناکیم؟ آیا دگراندیشی، تا این اندازه غیر قابل تحمل شده است؟ آیا در برابر شنیدن نظر مخالف، نگرانیم که پاسخی قانع کننده نداشته باشیم؟ آیا دچار مرگ تدریجی یک باور نشده ایم؟*


* این مقاله، یک هفته پس ازچاپ مصاحبه مذکور، برای روزنامه اعتماد ارسال شد؛ اما بنا به گفته مسولین روزنامه، بدلیل تراکم مطالب چاپ نگردید. 

 

 



نظرات و يادداشت هاي خوانندگان





◄ هِلی شات
○ میلی مترها