جوانی

1... 

   سازمان جوانان ایران، 15 تا 29 سالگی رو مرزهای جوانی تعریف کرده؛ که البته به نظر من خسیس بازی درآورده... چون اینجوری، عرصه بر نوجوانی تنگ میشه و میانسالی، میدون داری بیشتری میکنه... باور شخصی خودم اینه که جوانی واقعی؛ یعنی آغاز استقلال فردی که با از دست دادنش، به پایان میرسه! ...از برکشیدن و خارج شدن اجبار والدین شروع میشه و تا کم آوردن و تن دادن به جبر اجتماع فروکش میکنه!... در حقیقت جوانی از نظر من یعنی بزرگ ترین و تنها فرصت بزرگ زندگی.

 

بهار جوانی  

 

 اگه زمان و مکان تولد، جنسیت، والدین و مشخصات ژنتیکی ما، دست تقدیره و اگه شخصیت ما رو از بچه گی خانواده و اطرافیان، می سازن؛ اما در جوانی، اختیارات تازه ای برای آدم مهیا میشه... اختیاراتی که هرکدومش بعد از جوانی، دوباره یقه آدم رو میگیرن و میانسالی رو تبدیل به تسلیم در مقابل انتخاب های قبلی میکنن!

   

بقول خودم ( البته بعدها در کمرکش میانسالی ):

 

   آنچه برمن میرود، یا از خودم  یا از خداست

                                        حاصـل اعمـال من، یا حکـمتی از ماسـواست

   پشـتِ در مانـدم، ولی روزی  کلیـدی داشتم

                                       بر رفِ غفلت بجا ماندست و حیرانم کجاست؟!

 از مجموعه رباعیات - سه گاه

 

    برای نسل من، شروع دوره جوانی، همزمان شد با نهضت سیاسی مردم ایران در سال 57... حالا میشه درک کرد که اون مغناطیس نیرومند، چطور از خاصیت این دوره بهره برد و فرار از محدودیت های خونه رو، به اعتراضات نامحدود خیابونا گره زد.

   طراحی و خطم بدک نبود... همین باعث شد تا با بعضی فضاهای مبارزاتی قبل انقلاب آشنا بشم که نه تابلو داشتن و نه اسم و رسمی. شایدم من اینطور خیال میکردم... اولین طرحی که روی کاغذ کالک (مخصوص چاپ اوزالید) کشیدم، تصویر یه مغز بود که با زنجیر از سه طرف توسط نمادهای زر،  زور  و تزویر به بند کشیده شده بود... اونموقع معنای زر و زور رو می فهمیدم اما مصداقی برای تزویر به ذهنم نمی رسید و نمی دونستم که تزویر در سیاست رو چطور سمبل سازی کنم... تقدیر این بود که این یکی رو دیرتر بفهمم!!

   از همون دوره دبیرستان، اهل تیارت درآوردن بودم... توی نمایش شهر قصه، قاطر نعل بند شدم... مردم از همه دیالوگ ها و شخصیت ها تعابیر سیاسی می کردن در حالیکه من شیفته آواز خاله سوسکه بودم... همون سال، زیرزمین خونه یکی از بچه ها رو به کتابخونه تبدیل کردیم. البته ایده اصلی مال بزرگترا بود. خانواده محمد حسین صالحیار همه اهل کتاب و مطالعه بودن و اینجوری خیرشون به بچه های محل میرسید. همون کتابخونه کوچیک، اولین فرصت ها رو برای ورق زدن کتابای غیر درسی و مخصوصاً علوم انسانی برام فراهم کرد.

 

 2... 

   اسم « آقای خمینی » رو سال 57 شنیدم... تا اونموقع هرچی درباره یه رهبر انقلابی تصور میکردم، از نوارها و کتابای دکتر شریعتی بود... از همون ایام یه حسی به من میگفت که به ندای درون خودت اعتماد کن! ولی اعتماد کافی نداشتم، شایدم چون تجربه نداشتم... سالها باید می گذشت تا بفهمم که ذهنیات غیر شفاف اما اصیل، بمراتب ارزش سرمایه گذاری بیشتری دارن، چون از نهاد و فطرت معامله گریز آدم ریشه میگیرن... هیچوقت فراموش نمی کنم یه بار موقع دیوارنویسی، این جمله رو با رنگ مشکی نوشتم که  "خواهرم، حجاب تو انتخابی است که فساد جامعه را ریشه کن می کند"... بچه ها گفتن: مجید! اشتباه نوشتی! چرا بجای کلمه "حجاب" کلمه "انتخاب" رو قرمز کردی!؟... و بیست سال طول کشید تا بعضی از اونها بفهمن که اگه حجاب یه ارزشه، اما انتخابش ارزش بالاتریه... و جالب اینجاست که خیلی از اونا، هنوز هم اینو نفهمیدن!... چه برسه به اینکه این حقیقت رو درک کنن که حجاب اصلا ارزش نیست، صرفاً یه ابزاره!.. ابزاری که می تونه باعث ارزش بشه و می تونه عامل ضد ارزش!... وارد جزئیات نمیشم، چون ماجرای رمان روشنک من ( که درحال نوشتنم ) لو میره...

  

   بگذریم... منم مثه اکثر جوونا، توی تظاهرات اصلی و سراسری شرکت می کردم. فقط این احساسو داشتم که باید شرایط تغییر کنه، اما چرا و چقدرش رو تقریبا نمی دونستم... و جالبه که خیال میکردم که فقط من نمیدونم!

 

بالای نرده های دانشگاه تهران

 همون اول یاد گرفتم از بالا تماشا کنم!

 

   کلمه لا شده بود سمبل اعتراضات... این کلمه با خط کوفی و بشکل گرافیکی روی جلد کتابای شریعتی چاپ میشد. یه  «نه»  بزرگ به... به... به هرچیز بد... به لولوی استکبار جهانی که می خواست ما رو درسته ببلعه... به استبداد داخلی که دشمن آزادی های سیاسی بود و سعی داشت با دادن آزادی های فردی، جبران  کنه... به شاه که شده بود محور همه تصمیمات مملکت... به ساواک (سازمان اطلاعات و امنیت کشور) که برای ایجاد امنیت تاسیس شده بود... و بعدها به این فکر میکردم چرا بجای واژه لا ، کلمه چرا نماد مبارزات قبل انقلاب نبود؟!

 

 « لا » زمانی سـمبل پیکار شد

بهر ره جستن به حق، ابـزار شد


از حـذرها  برحـذر،  طالـب طلب!

هرکه سمبل شد «چرا» بیدار شد

 

     سه گاه / م. میرعزا

 

     به این حرف بزرگترا که می گفتن پول نفت، باید خرج کارای زیر بنایی بشه، نه اینکه صرف خرید اسلحه و موشک و یا کالا های مصرفی... با تحسین و تحیّر گوش میکردم... از اینکه پژی (بچه پولدار همسایه  دختردایی و همبازی دوران کودکیم) دیگه از این به بعد بخاطر پول باباش رقیب من نمیشه خوشحال بودم...از اینکه طبقه مرفه و طبقه فقیر وجود نخواهد داشت احساس خوبی داشتم... فکر میکردم پژمان هم مثل بقیه پسرا باید خودش لایق باشه، استعداد داشته باشه، اراده داشته باشه، تا در رفاه زندگی کنه و این یعنی دادن "فرصت" برابر به همه نه حتی پاداش برابر! 

   من خودم یه معتاد رو از نزدیک ندیده بودم، اما می دونستم که معتاد کم نداریم و رژیم، ته دلش از خمودگی ِ جوونا بدش نمیاد... می گفتن دولت با حقه تغییر رنگ اتوبوسا از سبز ماشی به سبز صدری، قیمت بلیط ها رو گرون کرده... روزنامه ها نوشته بودن توی جشن هنر شیراز یه گروه تئاتر مجارستانی روی صحنه  لخت شدن... یا یکی به اسم آشور بانی پال، توی تهران با عکس های کاملا برهنه خودش نمایشگاه هنری زده!.. انگاری انقلاب ایران، یه جورایی تهوع مدرنیته هضم نشده شاه بود... آخه می گفتن برای جشن 2500 ساله شاهنشاهی، فقط چند صد هزار تومن ریش مصنویی از خارج وارد کرده... روسای کشورا رو هم دعوت کرده و پول ملت رو خرج اونا میکنه تا به بهانه رونق توریسم، به دنیا پز بده!!... اما میگفتن این وسط تفاوت زندگی شمال شهر با پایین شهر، هیچ رقم توجیه پذیر نیست... داداش بزرگم میگفت « قسم حضرت عباس رو باور کنیم یا دُم خروسو؟ ادعای تمدن بزرگ رو قبول کنیم یا اختلاف طبقاطی مردمو؟... حاشیه نشینی چیزی نیس که بشه قایمش کرد... روزنامه ها میگفتن تا مردم گرسنه هستن، دعوت از فرانسویا برای سرمایه گذاری انرژی هسته ای و تکنولوژی فضایی خنده داره... تا روزی که گداها سر چار راها می پلکن، گنده گوییای رژیم، تف سر بالاست»... و من دائما دُم خروس رو تجسم میکردم و اینکه سربالا تف کردن چقدر سخته! 

 

 

 سر به زیر یا سر افکنده؟!

 3...

   بعد از انقلاب، سالن ورزشی مدرسه مون که یه درش به خیابون باز میشد، تبدیل  به کانون تبلیغات اسلامی طه شد و من یه دوره آموزش نظامی رو اونجا گذروندم... بعضی شب ها توی محله پاس میدادیم. در شرایطی که کمیته های انقلاب فعال بودن، امثال ما که دانش آموز بودیم یه جور طرح کاد نظامی محسوب میشدیم... از جمله تنها عملیاتی که یه شب در اون نقش داشتم و از اون به بعد پاس و پاس کاری رو بوسیدم گذاشتم کنار و رفتم سراغ کارای فرهنگی، از این قرار بود:

   اون شب، من یه تفنگ برنو داشتم و همپاسم که اسمش یادم نمیاد، بچه تر از من بود و یه چراغ قوه داشت. گوشه میدون وثوق (امامت فعلی) یه کانکس سفید کاروانی (از اون مدل که باید با ماشین بکسل بشه) پارک شده بود... از کنارش که رد شدیم سر و صداهای مشکوکی شنیدیم... نزدیک رفتیم... یه صدای زنونه و یه صدای مردونه که با هم پچ پچ میکردن... هردومون در سن و سالی بودیم که بفهمیم ماجرا از چه قراره... ولی من دوست نداشتم دخالت کنم... یه حسی بهم می گفت که ما حق نداریم اونا رو رسوا کنیم. حسی که خیلی طول کشید تا جدی بگیرمش... حسی که بعدها وقتی احادیثی در باره حریم خصوصی و امثال این شنیدم تبدیل به یقین شد... یا مثلاً اون حکایتی رو که  نقل میکنن یه بار پیامبر و حضرت علی از کوچه ای رد میشدن، یکی خبر میاره که  تو فلان خرابه زن ومردی درحال زنا هستن... پیغمبر به حضرت علی میگه برو ببین چه خبره... علی میره سمت خرابه... وقتی میرسه اونجا، چشماشو می بنده... بعد بر میگرده پیش پیامبر و میگه: من که چیزی ندیدم!

   خلاصه؛ دوست چراغ قوه بدستم، گیر سه پیچ داد که بیاریمشون بیرون. من هنوز در گیرودار حس خودم بودم که اون با کوبیدن به در کانکس، بهشون اخطار کرد که ما مسلحیم... دست آخر، اونا رو تحویل کمیته دادیم... اما هرگز لحظه ای که اون زن در معرض دید افراد کمیته قرار گرفت، یادم نمیره... من در تغییر سرنوشت او نقش داشتم و میدونم که این نقش، مثبت نبود... اون شب، حتی تصورش رو هم نمی کردم که بختکِ سکوت و نظاره، قراره سالهای سال، گلوی منو در پنجه های قدرتمندش نگه داره...

 

   کانون طه واسه خودش شده بود یه نیمچه نهاد مستقل نظامی - سیاسی که "هیچ شعبه دیگری نداشت"... قبل از اینکه کم کم بره زیر نظر سپاه، یه جورایی مستقل عمل میکرد... یا شایدم باز من اینجوری خیال میکردم! (تکرار این جمله داره کم کم مسئله دارم میکنه!)... خلاصه... توی یه عملیات غافلگیرانه، گفتن برین و ساختمان اسبدوانی رو توی اتوبان فرح اونموقع (حالا گمونم به اسم اتوبان بسیج) اشغال کنین، چون گزارش رسیده که هنوز بساط عیش و عشرت براست... ما هم که حسابی جوگیر اشغال سفارت امریکا توسط دانشجویان پیرو خط امام بودیم، ریختیم و ضربتی اونجا رو تصرف کردیم... ساختمون به حدی بزرگ و با شکوه بود که آدم توش گم میشد. طبقات آخرش رو حتی کارکنای معمولی اونجا (که بیشتر ترکمن بودن) ندیده بودن... موکت های مرغوب... تلویزیون های بزرگ رنگی... مبلمان فوق العاده و از همه جنجالی تر، اتاق خواب های طبقه آخر که مشرف به میدون اسبدوانی بودن... و البته گالن های بزرگ ویسکی توی انبار و انواع کفریات دیگه!

   یادمه مرحوم داریوش فروهر که از وزرای دولت موقت بود، یه سر اومد اونجا و دستوراتی داد که چیزی ازش نمیدونم... واسه من یکی اون شرایط و شب هایی که اونجا بودم، فرصتی بود که تونستم برای امتحانات دیپلم درس بخونم... اینم بگم که یه روز چندتا کامیون از راه رسیدن و کلی معتاد رو داخل ساختمون جا دادن... میگفتن خلخالی اونا رو تو خیابونا جمع کرده آورده اونجا تا تکلیفشون روشن بشه... جمله ی "مگه ما گوشفندیم (گوسفندیم)" یکی از اونا هنوز توی گوشمه... وقتی باهاشون حرف میزدم، یکیشون که ساکت بود، بالاخره سر حرف رو باز کرد... می گفت رمان نویسه و برای تحقیق و پژوهش اومده توی این قشر، ولی بدام اعتیاد افتاده!... چند روز بعد، همه شونو همونطور که آورده بودن، بردن... واقعاً نمیدونم آیا از اونا کسی هم بدستور خلخالی اعدام شد یا نه... فقط میدونم که ساختمون اسبدوانی تحویل سپاه شد، و چند ماه بعد با شروع جنگ، تبدیل به پادگان امام حسن شد که ویژه اعزام نیرو به جبهه بود و هنوزم یه پادگان ِ که توی قلبش یه میدون اسبدوانی بزرگ احتمالا مثه من خاطراتش رو مرور میکنه... 

    

 

  کارت کانون طه

 

   من که قبل از انقلاب، تجربه راه اندازی یه کتابخونه محلی رو داشتم... دلیلی وجود نداشت که دوباره این کار و نکنم. اما هنوز مُهر کارت سرپرستی کتابخونه خشک نشده بود که جنگ شروع شد... باید میرفتم سربازی...

   دفترچه آماده به خدمت دستم بود که بچه های کانون توصیه کردند بجای ارتش برم سپاه، چون اونجا امکان فعالیت فرهنگی هنری هست. منم که از فضای نظامی فراری بودم، راضی شدم... از اون دست انتخابایی بود که شاید یک عمر بر سرنوشت آدم سایه میاندازه... نمی دونم اگه به ارتش میرفتم چی میشد ولی برخلاف تصورم توی سپاه، کار فرهنگی منتظرم نبود.

   منو فرستادن منطقه 8، خیابون خاوران و بلافاصله شدم مصاحبه گر پذیرش!... عجب سوء تفاهم بزرگی! من باید از جوونایی که داوطلب جنگ بودن، درباره غسل و تیمّم سوال میکردم!... هرچی به مسئول بالاترم اعتراض کردم که این سوالات شخصیه و من روم نمیشه بپرسم، قبول نکرد که نکرد... منم از خودم شروع کردم... ترجیح دادم خودم باشم، حتی اگه ترد بشم... یه بارونی کاملاً سفید داشتم؛ و از فردا با پوشیدن او بارونی رفتم اداره (!) کسانی که اون جوّ رو تجربه کردن، میدونن که این لباس در اون محیط تا چه اندازه نا متعارف بود... در واقع تا وقتی حس میکردم که میتونم برم وسط راهرو اداره و فریاد بزنم و به مسئله ناحقی اعتراض کنم و مطمئن باشم که بقیه همکارام با احساس مسولیت و حق طلبی از اطاقاشون بیرون بیان، و هیچ کسی نمیگه "برادر بیا داخل اتاق ببینم چی میگی... " از اومدنم به سپاه پشیمون نبودم... اون دوران، هیچکس برای حقوق و درجه کار نمی کرد... سپاه یه فرصت بود... فرصتی برای خدمت کردن بصورت تشکیلاتی... بعد از یکی دو ماه، یه نامه گلایه آمیز نوشتم و دادم به مسول بالاترم و از پایگاه رفتم. آخه شرایط اون سالها طوری بود که نمی تونستن کسی رو خلاف میل خودش نگه دارن!.. 

 

   4...

    به تشویق علیرضا پورمتین از رفقای هم محلی رفتم سنندج.... علیرضا بچه بی کله ای بود که توی بدنش چند تا ترکش آر پی جی داشت! اصفهانی بود و بذله گو، توی بازی والیبال کوچه گرم و پر انرژی بود... اینم بگم که رقص خوبی داشت و یه بار که از ماموریت برگشته بود، توی جشن تولد مهدی، یکی از همکلاسیای سابق، سنگ تموم گذاشت. از قبل انقلاب عاشق خلبانی بود. اتفاقاً انتهای کوچه ما چسبیده بود به دیوار فرودگاه دوشان تپه و علیرضا، با وجودی که دانش آموز بود، بارها با هواپیمای گلایدر کرایه ای اونجا پرواز کرد و بعد انقلاب هم شد خلبان سپاه... یه بار که دیدمش گفت به ما دستور دادن به ارتش منتقل بشیم ولی من نرفتم... و خب دیگه پرواز نکرد... من بارونی سفید پوشیدن خودمو مقابل اراده بزرگ اون مقایسه کردم و خجالت کشیدم...

   

 

جشن تولد امیر

  من، علیرضا پورمتین، حسین بستاندوست، حمید تقی پور

 

   و اما سنندج هم بیش از دو ماه طاقت نیاوردم. قرار بود یه نمایشگاه گرافیک برپا بشه و من روی پوسترش کار میکردم... به جز پاس شب؛ هیچ وقت اسلحه دستم نگرفتم. اتفاقا یه شب که نوبت نگهبانی من بود، به ساختمون روابط عمومی حمله شد:

   من داخل تراس و پشت کیسه شن ها نشسته بودم... یادم نمیره که شاخ و برگ درخت ها توی قاب پنجره ساختمان مقابل، تصویر یه چهره وحشتناک رو تداعی میکرد. درست مثل یه نقاشی اکسپرسیونیستی از یه چیز ترسناک که نمی تونی بفهمی چیه!... سعی کردم با جابجا کردن صندلی، زاویه خودمو عوض کنم و درنتیجه شاخ و برگ ها که حد فاصل ما بودن، از قاب پنجره خارج بشن و اون ترکیب نحس به هم بخوره... اما فایده نداشت. بی خیال شدم... ناگهان انفجار یه نارنجک تفنگی بالای سرم، باعث شد سنگر بگیرم. بلافاصله تیر اندازی شروع شد و من برای اولین و آخرین بار، با تفنگ ژ- ث، یه شلیک کور کردم!... 

   اون یه حمله ایزایی بود و خیلی زود و بدون تلفات تموم شد. این صحنه و این موقعیت، همه حضور من در یه موقیت جنگی جدی در تمام دوره خدمتم بود.

 

پادگان ابوذر - غرب

 با کاغذ و قلم / پادگان ابوذر

 

   اما دلیل برگشتم به تهران فقط این نبود... یه بار نماز جماعت رو به سرهنگ صیاد شیرازی در نمازخونه روابط عمومی اقتدا کردم و از این بابت حس خوبی داشتم... تا اینکه یه روز بخش نامه کردن از این به بعد امام جماعت فقط باید روحانی باشه و افراد شخصی نباید پیشنماز بشن... اون نماز، هم آخرین نماز جماعتم در اونجا بود. 

 

   5...

   برگشتم تهران... مستقیم رفتم و یه درخواست انتقال به واحد تئاتر دادم... جای من اونجا بود. اولین نقشی که گرفتم، رُل سرباز یه قلعه تاریخی بود که هیچی از موضوعش یادم نیست.

 

 نگهبان قلعه

 در نقش زره پوش (سیاه لشکر)

 

    ما یه گروه پنج نفره تئاتر بودیم که کم کم تعدامون به هشت نفر رسید. تعطیل شدن دانشگاه ها تحت عنوان انقلاب فرهنگی، فرصت تحصیلات عالی رو برای ما که آماده کنکور بودیم به تاخیر انداخت... اما تونستم به اتفاق بعضی از دوستام از یه دوره فشرده آموزش عالی تئاتر دانشگاه هنرهای زیبا دانشگاه تهران ( که البته فقط با معرفی نامه ارگان های انقلابی ممکن بود و میشه گفت یه جورایی رانت محسوب میشد) استفاده کنیم... گرچه کوتاه بود اما برای من پنجره ای شد به دنیای شگفت انگیز درام، که هنوزم که هنوزه به افسونش گرفتارم...

 

در حال کنفرانس سر کلاس

 در حال کنفرانس

 

    مرحوم حمید سمندریان استاد فن بیان بود و مرحوم حسین پرورش، استاد بازیگری و تحلیل متن... وقتی برای اولین باردیدم که چقدر استادانه از لابلای دیالوگ شخصیت های نمایشنامه های استرینبرگ و آرتور میلر، تئوری های فروید یا نظریات داروین رو بیرون میکشه، شیفته درام نویسی شدم... یا وقتی نمایشنامه های چخوف یا شکسپیر رو تحلیل میکرد، از اینکه چه جوری میشه تاریخ تحولات یه جامعه رو در برشی از یه مقطع زمانی  و مکانی دید، لذت می بردم... و این انگیزه زیادی برای نمایشنامه نویسی در من ایجاد کرد...

 

  دانشکده هنرهای زیبا - دانشگاه تهران

دانشگاه تهران - سال های انقلاب فرهنگی

نفر اول از راست،  دوست عزیزم مرحوم رضا آقاربی (بازیگر تئاتر و سینما)

  

   داستان اولین متن نمایشی که نوشتم و کارگردانی کردم، مربوط به جنگ بود... اون روزا همه چیز مربوط به جنگ بود... یه تله تئاتر ( تئاتر تلویزیونی) با سه چهار تا بازیگر، بنام انتظار سرخ... در واقع شاید اولین تله تئاتر با مضمون جنگ ایران و عراق بود که از تلویزیون سراسری پخش شد (1360)... سر ضبط، یه تیربار ام ژ3 آورده بودیم داخل استویو 11 تلویزیون، انگار که تانک اومده داخل اونجا... بلوایی شد از هیجان و التهابش... جالب اینه که هیچ اسم و نشونی از خود من توی اون نمایش نیست!! آخه اون روزا نوشتن تیتراژ اسامی، به لحاظ اخلاقی هوای نفس تلقی میشد!! بجز بازیگرا که چهره شون ضبط شد، سایر عوامل برنامه برای همیشه ناشناخته موندن... همین جا یادی می کنم از عبدالمناف معراجی نیا، دوست عزیزی که یکی از بازیگرای این نمایش بود وچند ماه بعد از کار، توی جبهه مفقودالاثر شد...

 

 تله تئاتر: انتظار سرخ

تله تئاتر: انتظار سرخ

 

   

   تا قبل از باز شدن مجدد دانشگاهها، چند تا متن دیگه نوشتم، اما بر خلاف توصیه اورسن ولز اون سالها رو صرف تحقق رویای دیگران کردم... هر چند تونستم کمی با فاصله به کارای سایرین نگاه کنم و درس بگیرم...

   ساختمون دانشکده هنرهای دراماتیک تهران نزدیک میدون شهدا، شده بود مرکز پذیرش نیروی سپاه... یه سالن آمفی تئاتر داشت که برای تمرین نمایش ازش استفاده میکردیم... ما یه جورایی منجی اون سالن بودیم، آخه تا قبل از اومدن ما، از اون سالن برای تمرین تیراندازی استفاده میشد...!  

 

آمفی تئاتر دانشکده هنرهای دراماتیک

آمفی تئاتر دانشکده هنرهای دراماتیک تهران

تمرین روخوانی متن انتظار سرخ

حسن اسدی (بازیگر فعلی تلویزیون) و علی جلیلی (دوبلور امروز تلویزیون)

 

   نیمه اول دهه شصت، به آموزش و تجربه اجرایی تئاتر گذشت. یه نمایشنامه دیگه کار کردیم به اسم میعاد در باران که نقش اولش رو بازی کردم... اولش چند تا اجرای صحنه در تالار وحدت گذاشتیم... یادمه یه شب خواستم از لای پرده، تعداد تماشاگرا رو دید بزنم، که توی تاریکی دندونم محکم خورد به لبه ی باند بزرگ سیستم صوتی کنار سن و سرم گیج رفت... بعداً تو آینه دیدم وسط دندونم ترک افقی خورده ... یه چند روز منتظر بودم بیافته... اما نیفتاد... و هنوزم بعد سی سال، سر جاشه!

  میعاد در باران بعداً ضبط تلویزیونی شد و سال 62 از شبکه اول پخش شد... متن بعدی اسمش نخل تشنه بود که توسط دوست قدیمم احمد شهرابی فراهانی فقط برای ضبط تلویزیونی کارگردانی شد...

 

میعد در باران - اجرای صحنه

میعاد در باران - اجرای تالار وحدت تهران

 

   البته به جز نوشتن متن و بازی و کارگردانی نمایش، یک دو سالی هم بعنوان عضو شورای انتخاب تئاترهایی که در شهرستانها اجرا میشدن و برای شرکت در جشنواره تئاتر فجر کاندید بودن، به اون شهرها سفر میکردیم. ما اغلب در گروه های سه نفره و با حکم وزرات ارشاد اعزام می شدیم. تبریز، ارومیه، بوشهر، شیراز، اصفهان و چند شهر دیگه از جاهایی بودن که با این ماموریت سفرهای جالب و فراموش نکردنی شدن.

 

ماموریت تماشا و انتخاب تئاترهای شهرهای ایران - بوشهر/ ساحل خلیج فارس

             ماموریت انتخاب نمایش از شهرهای ایران جهت شرکت در جشنواره فجر - بوشهر/ ساحل خلیج فارس

 

 6...

    اون سالها، اوج بحران های سیاسی بعد از انقلاب هم بود... اختلافات حزبی و تشکیلاتی به نهایت خودش رسیده بود... وقتی میدون انقلاب تهران تبدیل شده بود به میدون جنگ طرفدارهای جناح های سیاسی، من وسط هر دو طرف رفت و آمد میکردم تا از نزدیک شاهد انطباق شعارها با اخلاق مبارزاتیشون باشم.

   هنوز زوزه ی پرتاب تیکه موزاییک های کف پیاده رو که به سمت هم پرت میکردن توی گوشمه... یه پیراهن سفید تمیز پوشیده بودم و جلوی نرده های دانشگاه تهران راه میرفتم و البته با کنجکاوی شک برانگیزی داخل دانشگاه رو دید میزدم... یکی از طرفدارهای حزب جمهوری اسلامی جلومو گرفت... پرسید چی میخوای؟ من که فقط کنجکاو بودم از جزئیات سر در بیارم، مغرورانه جواب دادم هیچی... اونم دست گذاشت رو سینه ام و هولم داد که از اونجا برم... خب ما هم جوون بودیم و کله شق... بدتر لج کردم و گفتم مگه تو پیاده رو ایستادن غدغنه؟... چند ثانیه نگذشت که تعدادشون بیش از ده نفر شد... همه منو هل میدادن عقب که یهو از پشتِ سر خوردم زمین... زاویه نگاهم شد low angle... تا برق یه تیغه فلزی رو دست یکیشون دیدم، یه نفر دیگه داد زد: ولش کنین... من می شناسمش...

   بلافاصله پراکنده شدن... ناجی من، عین فیلمای کابویی، دستمو گرفت از زمین بلند کرد... بعدش همینطور که میرفت سمت اسبش (موتورش)، گفت: زود بزن به چاک... اما من، آرمانگراتر از این بودم که فوری فرار کنم... بهش گفتم: از کجا منو میشناسی؟... گفت: خواستم کتک نخوری... گفتم: پس دروغ گفتی؟!... طرف یه نگاه بهم انداخت و اسبشو هی کرد... منم دستم اومد که کنجکاوی، شاید برای خودم جذاب باشه، اما گاهی برای دیگران اصلاً جالب نیست... رفتم سمت خونه، درحالی که کارت شناسایی سپاه توی جیب پیراهن سفیدم بود...

 

 دانشگاه تهران

 

 

  7...

   ازدواج، یکی از با مزه ترین اتفاقات اون دوران بود... بامزه از این جهت که گاهی به سادگی یه آشنایی مختصر اتفاق می افتاد... همه به هم خوشبین بودن و انگار نه انگار که قراره یه عمر با هم زندگی کنن!... شاید بعضی از هم قطارای من حسرت اون شرایط رو بخورن و بگن خوش بحال اون صداقت ها و سادگی ها... اما من همچین نظری ندارم... ازدواج هیچ ربطی به صداقت و سادگی نداره... و دلیلش آمار بی سابقه طلاق زوج هایی ِ که اکثراً بیست و چند سال پیش با صداقت و در کمال سادگی ازدواج کردن... ظاهراً نسل های ما یکی در میون دچار افراط یا تفریط اند و بجای تعادل، بازیچه کنش و واکنش هم اند... ازدواج در درجه اول، به درایت و شناخت طرفین از همدیگه ست و فقط با انگیزه تشکیل خانواده و داشتن شریک زندگی ... و نه هیجان طلبی خام جوانی و یا به تصور غلط رایج، اطفاء حریق جنسی...!!

     در چنین شرایطی، دست کم چیزی مثل عشق می تونست رنگ متفاوتی به این نوع پیوندها بزنه و من سخت به چنین چیزی ایمان داشتم و دارم... ازدواج خود من بواسطه صدام حسین بود!!... سال اول جنگ، شوهر خواهرم بعنوان منقضی 56 رفت جبهه... واسه همین خانواده اونا بیشتر به خواهرم سر میزدن... طی این رفت و آمدها من با خانم آینده ام آشنا شدم و دوم فروردین سال 62 ازدواج کردیم... یادمه قبلش، وقتی تنهایی می رفتم کوه (اون دوران اکثر روزای دوشنبه تنهایی می زدم به کوه و کمر) اسمشو روی برفا می نوشتم و مدام بهش فکر میکردم تا عاشقش بشم! یه جور خاطرخواهی ارادی که اگه کسی باور کنه، بعد از انتخاب عقلی (به زعم خودم در اون سالها) باید انتخاب عاطفی هم چاشنیش می شد... این شد که...  کی لی لی لی لی...

...

عاشقی در یک نظر، باران و بام و کاگل است         در هوای ثابتی از عشق ماندن، مشکل است

با هـوای تـازه  گِل، می خشکد و  خاکـش فنـا        عشـق مانا،  انتخاب عقـل،  با چشم ِ دل است

      "از مجموعه سه گاه 

  

 باید اعتراف کرد که ازدواج، خاصیت چاقو رو داره... یا باهاش غده ناکامی ها رو جراحی میکنی، یا اینکه فرتی فرو می کنی تو قلب آرزوهات!!... البته گاهی هم مثه چاقو های چند کاره عمل میکنه... می تونی باش درِ نوشابه شانسی کولا رو بازکنی... یا اینکه ناخن طمع خودتو کوتاه کنی... و یا برعکس، به کمک سوهانش، اونا رو تیزتر کنی... حتی میشه باش کنسرو دربسته بخت رو باز کرد... در هر صورت باید مراقب باشی که دستتو نبرّی!

 

24 سالگی

24 سالگی

 

 8...

   سالی که دانشگاه بازگشایی شد، رشته سینما نداشت... سال بعدش دو مرحله ای بود... بین بچه های سینما، با رتبه سوم شدم دانشجوی رشته سینما و تلویزیون دانشگاه هنر تهران... در ضمن سهمیه مهمیه هم در کار نبود... آزادِ آزاد... همکلاسیا هیچوقت سوالی در این باره ازم نکردن... اما همیشه توی نگاهشون می خوندم که به ضربِ سهمیه ای چیزی اومدم دانشگاه... سرزنششون نمی کنم... منم بودم همین خیالو میکردم... اونا یه جورایی بین خودشون و ما چند نفری که طرفدار انقلاب بودیم، حفظ فاصله می کردن... بخصوص دخترا... اما تصور می کنم بعد از یکی دو ترم، نگاهشون تعدیل شد و پذیرفتن که ما خیلی هم بی استعداد نیستیم... شایدم اشتباه میکنم... اما در این حقیقت که تا آخرش، دو طیف دانشجو با افکار و باورهای مذهبی- سیاسی متفاوتی بودیم، اشتباه نمی کنم.

   تفاوت دیگه مون این بود که ما اغلب زودتر ازدواج کرده بودیم وحتی بعضی بچه داشتن. واسه همین کسب درآمد یه مسئله حیاتی بود... باید در اسرع وقت وارد بازار کار می شدیم... تجربه نمایشنامه نویسی به دادم رسید و اولین فیلمنامه جدی داستانی خودمو نوشتم. اسمش بود لکه سفید پیشانی که بعد از چندین بار چرخش ِ سیب تولید در هوا، شد حماسه دره شیلر... یادمه با چه عشقی تحقیقات میدانی و کتابخونه ای شو دنبال کردم و میخواستم یه کار جنگی اما با مایه های فولکلور بنویسم. سکانس افتتاحیه اش که اصلاً ساخته نشد، مراسم طلب باران بود. اما نه به شکل دعا و نماز، بلکه بصورت شعر و آواز... اهالی روستای کردنشین یه عروسک پارچه ای میساختن به اسم بوکه بارانه (عروس باران) بعد اونو تو کوچه ها میگردوندن و میخوندن: بوکه بارانه، اوی دِوی ... اوی دِوی، دِغلان دِوی... یعنی عروس باران آب میخواهد... آبی میان غلات... و الی آخر که ادامه اش یادم نیست... اونوقت در خونه تک تک اهالی رو میزدن و هرکس به نشانه همراهی ، یه سنجاق یا نخی رو به بدن عروسک الصاق میکرد... حالا شما اگه فیلم ساخته شده رو ببینی، دستت میاد حال این فیلمنامه نویس رو...

  با دیدن فیلم، اونقدر حالم گرفته شد که برای درد دل هم که شده یه نامه زدم به مجله فیلم تا یه فرصتی بده در این مورد حرفامو بزنم... اونام نامردی نکردن و عین نامه منو چاپ کردن!... خب... باید کم کم دستم میومد که دنیای سینما بیرحم تر از اونیه که یه دانشجوی خوش خیال فکر میکرد... اون نامه اولین و آخرین مکاتبه و ارتباط حرفه ایم با مجله فیلم و امثالهم بود... اما در هرصورت با این فیلمنامه، برای اولین بار اسم خودمو روی پرده سینا دیدم و کلی غریزه شهرت طلبیم ارضا شد...

   ما داغ نوشتن و بالا رفتن از نردبان فیلمسازی انقلابی بودیم، و کمتر به این مسئله فکر میکردیم که در واقع، آگاهی ما از فضای خاص جبهه ها و حس و حال نظامی اون دوران به امثال من، نوعی رانت موضوعی و فرصت کار میده!... نمی دونم ... شایدم بی جا نبود. خاطرمه که فیلم سینمایی عبوراز میدان مین با بازیگری سعید راد رو قبل از اکران و برای کارشناسی نظامی به ما نشون دادن... ببخشید... ولی واقعاً خنده دار بود! 

   دانشجو بودم که اولین تجربه مونتاژ حرفه ای رو با فیلم سینمایی انسان و اسلحه ساخته مجتبی راعی کردم... یه روز که واحد تدوین وزارت ارشاد مشغول بودم، یکی از اساتید درس مونتاژم اومد اونجا... (اسمشو نمی برم چون هنوز تدریس میکنه) یادمه که چطور نوار 35 میلیمتری فیلمو لای دو انگشت خودش لمس کرد و با افسوس گفت: سی و پنج هم...عجب چیزیه ها... و من نمی دونستم خجالت بکشم... یا افتخار کنم؟

 

مشغول تدوین فیلم 35 میایمتری سینمایی در استودیوی حوزه هنری

مشغول تدوین فیلم 35 منیلیمتری در استودیو حوزه هنری - اواخر دهه 60

  

   اونجا، نگاه همه همینطور بود... یه جوجه دانشجو که نه دستیاری تدوین کرده و نه خاک سینما خورده، داره فیلم سینمایی مونتاژ میکنه! این نگاه ها اذیتم می کرد و باید ثابت میکردم که یه تفیلی بی استعداد که صدقه سری انقلاب و جنگ وارد این حرفه شده نیستم... روز صدا گذاری فیلم رسید... الحق که اسحاق خانزادی هم برای افکت های انفجار و غرش تانک ها، سنگ تموم گذاشت... موقع میکس، اغلب کارمندا جمع شده بودن دم در اتاق صدا و تماشا میکردن... از نگاهشون می خوندم که رو سفید شدم... سکانس درگیری تانک ها رو بعنوان پایان نامه عملی رشته تدوین ارائه دادم و فارغ التحصیل شدم...  اینم اضافه کنم که به محض پایان تحصیلات، رئیس دانشگاه منو خواست و رسماً دعوت کرد که مسولیت دانشکده سینما رو به عهده بگیرم... که البته رد کردم... چون دیگه داشت شورش درمیومد... گرچه، تدریس مونتاژ رو رد نکردم!       

    فاز بعدی، ارتباط با حوزه هنری بود... جایی که اساساً رانت بچه مسلمونا(!) برای تجربه های درهم هنری محسوب می شد... و از توش هم مخملباف در اومد و هم سلحشور!!

 

تاسیس کتابخونه گروه تئاتر

 

   9...

  برای من، نوشتن فیلمنامه درجستجوی قهرمان و مونتاژش، تجربه ای استثنایی بود. مجید مجیدی، نقش شخصیت دوگانه ی ترسو و اما کنجکاو داستان رو ایفا کرد و حمید رضا آشتیانی پور هم اولین تجربه کارگردانی فیلم بلند خودش رو انجام داد... خب ما همه... یه چیزایی از جنگ می دونستیم و یه چیزایی هم از فیلمسازی... طبعاً بهترین فرصت ها در اختیار ما بود... با توجه به اینکه جزئیات کارهام رو در قسمت کارنامه وبسایت توضیح دادم، اینجا بیشتر خاطرات حواشی رو نقل میکنم:

   

   توی حوزه هنری، جوونک دانشجوی کمرنگی بودم... راستش از اینکه می دیدم کسی مثل محسن مخملباف، بی تامل سوژه ها رو گاز میزنه و دور می اندازه، حس خوبی نداشتم. یه شتابی توش بود که آزارم می داد. با خودم می گفتم من عمراً بتونم مثل یه ماشین فیلم بسازم... شاید یکی از دلایلی که ترجیح دادم سراغ تئوری سینما برم، واخوردگی از همین شتابزدگی ها بود. دو سالی رفتم سراغ مطالعات روانشناسی تا بتونم کتابی در باره شخصیت پردازی در سینما بنویسم که نوشتم و چاپ شد...  طی این سالها چند فیلمنامه و مونتاژ سینمایی انجام دادم... اما در اوج... رهاش کردم... ترسیدم هنر وسیله درآمدم باشه... تصمیم گرفتم وابستگی مالی خودم رو به نوشتن قطع کنم... اما این کارم یه دلیل دیگه هم داشت... من دوست داشتم فیلمنامه های چالشی بنویسم و ساخته بشه. و چون زمینه کارای قبلیم جنگ ایران و عراق بود، سوژه های جنگی از نظر من فقط به تقدیر و تکثیر دلاوری های قهرمانای جنگ ختم نمیشد. یادمه یه فیلمنامه کوتاه جنگی نوشتم با موضوع ترس یه رزمنده! که البته در پایان بر ترسش غلبه میکرد. برای اجراش تا جنوب هم رفتم، اما عملا موفق به ساختنش نشدم!

   بعدها یه طرح سینمایی آماده کردم که یکی از تم های داستانش ماجرای ترکیدن گلوله های خمپاره داخل خود قبضه بود!! یعنی وقتی رزمنده گلوله رو داخل لوله قبضه خمپاره انداز مینداخت، بجای پرتاب سمت دشمن، همونجا داخل قبضه می ترکید و رزمنده رو درجا می کشت! من طرح رو با مسئول وقت انجمن سینمای دفاع مقدس درمیون گذاشتم اما استقبالی ازش نکرد و تلویحاً گفت این موضوع مطرح شدنی نیست. البته من هنوز تحقیق منظم و مستندی در این خصوص نکرده بودم و فقط از خود بچه های جنگ شنیده بودم که حتی خرید این خمپاره ها توسط یه آقازاده ای انجام شده... برای همین تعداد موارد و سایر جزئیاتش رو نمی دونستم و چون فهمیدم نمیشه ساختش، کلاً رهاش کردم... هم این سوژه، هم سوژه های مشابه و هم فیلمنامه نویسی برای جنگ رو... بگذریم که سالها بعد یه شبه فیلمساز فیلمی از مضحکه رزمنده ها ساخت به اسم اخراجی ها و عده ای هم این کارش رو نوعی عبور از کلیشه ها و خط قرمز ها ارزیابی کردن و استقبال تماشاگران رو معیار موفقیتش... و البته کسی نگفت که اگه قرار بر صدور مجوز گستاخی باشه، هرتازه کاری میتونه با یه فیلم آنچنانی(!) سینمای ایران رو از استقبال و ازدحام و هجوم تماشاگران بترکونه!!!

 

 

   مقبره شوش دانیال زیر شلیک توپخانه عراق - اوایل دهه شصت

مقبره دانیال نبی زیر شلیک توپخانه ارتش عراق / شوش / اوایل دهه شصت

 

  خوشبختانه سینما هرگز برام غایت آمال نبوده و نیست وگرنه مثل خیلی از همقطارام یا دپرس میشدم یا مات رویاهای برباد رفته... من اگه با فیلمنامه نوشتن نتونم کاوش درونم رو بازتاب بدم، ترجیح میدم برم سراغ داستان نویسی... رمان... شعر... مقاله... تدریس... حتی سخنرانی... و همینطور نمایش نویسی برای تئاتر (که البته هرکدوم تخصص و تلاش لازم خودشو میخواد)... و اینجوریه که یهو 35 سال از زندگیت میره و می بینی که نه فیلمنامه نویسی، نه کارگردان، نه مونتور، نه داستان نویس، نه شاعر، نه مقاله نویس، نه مدرس، نه مدیردولتی، نه کارشناس هنری بخش خصوصی... چون هرکدومشو مدتی تجربه و رها کردی... یه مجموعه تجربه شناور بین همه چیز... که البته همین شناور بودنش حس استقلال درونی دلچسبی بهت میده که با این الصاقیه های غیرقابل گریز بیرونی، عوضش نمیکنی...

   وقتی هنوز دانشجو بودم، نگارش یه فیلمنامه سینمایی پرهیجان از حادثه اشغال سفارت ایران در لندن (مربوط به دو سال بعد از انقلاب یعنی سال 59) از طرف یه تهیه کننده خصوصی بهم پیشنهاد شد. تحقیقات وسیعی انجام دادم و یکسال طول کشید تا نوشتمش... ماجرای عملیلت شش نفر از افراد یه گروه سیاسی در منطقه خوزستان که به تحریک و پشتیبانی دولت عراق، سفارت ایران تو لندن رو شش شبانه روز اشغال میکنن و آخرش به یک ماجراجویی خونین توسط پلیس ضد شورش انگلیس (SAS) ختم میشه... اما نه ختم به خیر... ولی متاسفانه فیلم ساخته نشد که نشد! آخه طی اون سالها روابط سیاسی ایران و انگلیس مثه چوب پنبه روی آب بالا و پایین میشد. گاهی حسنه بود گاهی حسینه! تا روابط فی مابین شکرآب میشد، تهیه کننده (مجید بهمن پور) خبرم میکرد که بدو ارشاد گفته کارو بسازین... ولی تا میآمدیم مهیای ساخت بشیم، مجدد روابط حسنه میشد و ساخت فیلم منتفی...

 

 

   من طی تحقیقاتم فهمیدم که انگلیسا هرچند نقشی در ایجاد بحران اشغال سفارت نداشتن، اما بی استفاده هم براشون نبوده! تا اونموقع افکارعمومی بریتانیا زیاد با تشکیل یه گروه ضربت ضد شورش موافقت نداشت و اعتمادی از این بابت به دولت نبود ولی با انعکاس وسیع دخالت پلیس SAS و فیصله دادن ماجرا به هر نحو، ضرورت تو آستین داشتن یه همچین گارد خشن و کارکشته رو جا انداختن!

  بهرحال اینا واسه فاطی تمبون نشد و سناریو ساخته نشد... منم فروختمش به حوزه هنری که از این کار تهیه کننده ازم دلخور شد درحالیکه برای سفارشی که 15 سال قبل بهم کرده بود، حتی یک ریال هم به من نپرداخته بود... و البته حوزه هم بجای ساختنش، چاپش کرد...

   اما ماجرای فیلمنامه سفارت به همین جا ختم نشد... پنج شیش سال بعد از چاپ، محمد دُرمنش بشکل یه تله فیلم ساختش و کاش نمیساختش! چون هم اصلا خوب ساخته نشد (یا با انتظار و سلیقه من جور در نیومد) و هم دوباره در لابیرنت سیاست گم و گور شد... اولش شبکه یک از پخش فیلم خودداری کرد... بعد تصمیم گرفتن تو برنامه سینما یک پخشش کنن که چون قبل و بعدش کارشناسی میشه، مخاطب رو توجیه کنن... درمنش ازم خواست من بجای خودش از فیلم دفاع کنم... قبول کردم چون فرصتی بود تا هم چیزایی که ساخته نشده بود رو برای مردم توضیح بدم و هم علت دیر ساخته شدن فیلم رو... مهمون و کارشناس دیگه برنامه که به تم فیلمنامه انتقاد داشت جناب سلیمی نمین بود که البته نه تخصصی در سینما داشت و نه ادعایی در این خصوص... اوج بحث ما این بود که ایشون می گفت "چرا دولت انگلیس در فیلم شما مقصر بروز حادثه معرفی نشده؟" و پاسخ من این بود که اولا من در تحقیقاتم به چنین مدرکی برنخوردم... و اگرم برخورد میکردم، دخالت انگلیسا اصلا چیز عجیب و تازه ای نبود که برای من و تماشاگرم دیدنی باشه... چیزی که من در فیلمنامه بهش پرداختم، آرمان گرایی کور شش تا جوان ساده لوح و نادان بود که آلت دست سیاست و سیاست بازها شده بودن و بالاخره هم تاوان این آرمانگرایی احساسی و احمقانه رو با مرگ تلخشون دادن... به این ترتیب فیلم سفارت حتی از برنامه سینما یک هم پخش نشد و آرشیو شد!!

 

 

   10...

   دهه هفتاد بود... با چند نفر از بچه های مستند ساز(بهمن مشرفی زاده، محمدرضا علیزاده و علی رجبعلی) آشنا شدم و یه موسسه فرهنگی هنری تاسیس کردیم به اسم آسیا... یه دهه کار مستند با رویکرد آموزشی و تبلیغاتی... یه جورایی می خواستم از جو سنگین و غیر شفاف سینمای داستانی دور باشم... مهمترین تجربه آموزشی این دوران، طراحی و ساخت کتابفیلم بود. ما شروع کردیم به تبدیل مواد درسی کتابهای ریاضی دوره راهنمایی تحصیلی به نوار ویدیو شامل انیمیشن، فیلم و تدریس معلم و... برای این کار با دفترتکنولوژی وزارت آموزش و پرورش، همکاری تنگاتنگی داشتیم... با تاسیس موسسه رسانه های تصویری و آزاد شدن ویدیو برای عموم، یه مجموعه آموزش زبان انگلیسی بصورت داستانی هم طراحی و کارگردانی کردم به اسم  I Speak... که در قالب 5 تا نوار VHS تولید و پخش شد... اینجوری حس میکردم که در مقایسه با سینمای داستانی، دارم یه کار مفید انجام میدم! و احساس خوبی داشتم... گرچه مشکلات و مسائل خاص خودش رو داشت... از همه بیشتر اینکه نه جامعه و نه نهادهای اجتماعی و دولتی هیچکدوم با طرح های تازه و ایده های نو، برخورد سازنده ای نداشتن و اگه سرکوبشون نمیکردن اما با کم اعتنایی، شوق و ذوق رو در درون آدم از بین می بردن... همیشه از تکرار بیزار بودم و اگه چیز نویی در کارم نبود از انجامش اکراه داشتم. زمانی که متمایل شدم به ساخت تیزر تلویزیونی و طراحی بیلبورد و آگهی مطبوعاتی و بقیه مدیوم های تبلیغاتی، بارها و بارها ایده های تازه ای مطرح کردم که بعدها فهمیدم که چند سال زودتر از وقتشون مطرح شدن! مثلا یه تیزر تلویزیونی به سفارش سازمان جهانگردی برای مجموعه اسکی دیزین ساختم و بردم اداره بازرگانی تلویزیون که پخش کنن. مدیر اونجا گفت نشون دادن این جور چیزا جغجغه غُصه است برای مردم!! منظورش این بود که اسکی تفریح طبقه اعیانه و اگه مردم از تلویزیون تبلیغش رو ببینن می فهمن چنین جایی وجود داره و غصه میخورن! بهش گفتم این حرف شما نوعی نفاق با مردم نیست؟ خب اگه چیز بدیه اونجا رو کلاً تعطیل کنین و یا اگه خوبه اجازه بدین همه مردم از وجودش باخبر بشن و خودشون انتخاب کنن. درثانی، اتفاقا ورزش خیلی گرونی هم نیست. حتی چوب اسکی هم نخریدی کرایه میدن و یه ورودی معمولی هم داره. از اون گذشته روز جمعه ما برای فیلمبرداری رفته بودیم دیزین و اونجا بلندگوهای محوطه با صدای بلند و بی کیفیت نماز جمعه رو طوری پخش میکردن که اسکی بازا تفریحشون ... بشه! خلاصه این آقا با این استدلالش، مردم محروم رو گول میزد و یه آقای دیگه در اونجا به زعم خودش مردم طاغوتی رو ارشاد میکرد! (یا شایدم انتقام میگرفت)... در نهایت تیزر رو هم پخش نکردن و گور به گور شد...

 

پبست اسکی دیزین

                                       پیست اسکی دیزین

 

    یه بار هم بانک مرکزی سفارش تیزر برای موضوع نگهداری از اسکناس رو داد. یکی از طرح هایی که نوشتم و تحویل مدیر روابط عمومی (آقای طوبایی) دادم، یه سکانس فرضی از یه فیلم گنگستری بود: داخل پارکینگ بزرگ یه برج، دوتا ماشین توقف میکنن و سرنشیناشون مقابل هم میایستن درحالیکه هردو طرف مسلسل دستشونه... بلافاصله یه گروگان چشم و کتف بسته رو با یه کیف پول معاوضه میکنن... اما تا در کیف رو باز میکنن از دیدن اسکناسای کثیف و تا شده خوششون نمیاد و میزنن زیر معامله که این پولا کهنه است! اونام میگن مگه میخواین قابشون کنین و بلافاصله تیراندازی میشه و همه نفله میشن و پولای کهنه هم تو هوا پخش و پلا میشن... خب این طرح بعنوان یه طرح غیرفرهنگی، بدآموز و عجیب و غریب رد شد... و بیست سال بعدش تیزرهای زورویی و امثالهم تلویزیون رو پر کردن... بگذریم!

 

  بهرحال فعالیت های تبلیغاتیم در سال 79 به نقطه اوج خودش رسید... تا اینکه مجدد به دنیای فیلم های داستانی (عمدتا کارای تلویزیونی) برگشتم... اما با سه شرط:

  - اول اینکه اجازه ندم زندگی و آرامش دنیای شخصیم در سودای کسب شهرت ذوب بشه... و مبادا فریفته ی تعریف و ملاک عموم از انسان موفق و ناموفق بشم.

   - دوم سرلوحه قرار دادن این باور که از هیچ موجود زمینی و غیر زمینی هیچ نوع انتظار اضافی و ویژه نداشته باشم!

   - سوم، شاخص قبول هر کار حرفه ای رو، لذت کشف و تزکیه نهفته در نفس اون کار قرار بدم، نه حواشی و عوارض مربوط و نامربوطش...

 

سفر تحقیقی برای نگارش سناریوی فیلم سینمایی خشم - 1378

 

                               سفر تحقیقی برای نگارش سناریوی فیلم سینمایی خشم 1377

 

11 ...

   خیلی برام عجیب بود که دهه هفتاد، سریعتر از دهه های قبلی سپری شد! و بعد فهمیدم این سرعت فزاینده و طبیعی عمره که میگذره. حقیقتا مثل چرخی که تو سراشیبی افتاده مدام شتاب میگیره و هفته و ماه سالش کوتاهتر از قبل میشه!! شاید اگه تجربه چندسال مدیریت تو صدا سیما رو نداشتم، حجم خاطرات کاریم در خاطرم لاغرتر از اینا بود. اما تجربه ی کار کردن اونسمت میز مقوله دیگه ای بود که درست مثه تاثیر تاریخ تمدن ویل دورانت بر افکارم، به تعدیل ذهنیاتم کمک اساسی کرد! 

 

   اواسط دهه 70 تازه مدیر فرهنگ و معارف شبکه یک شده بودم، که یه کامپیوتر آوردن تو اتاقم نصب کردن. پرسیدم برای چه کاریه؟ گفتن بالاخره بدرد میخوره. بعدا پیشنهاد دادم یک شبکه درون سازمانی طراحی کنن که یه مدیر وقتی برای برنامه سازی دنبال کارگردان و فیلمبردار و بقیه است، بتونه بفهمه کی الآن کجا مشغوله یا سوابقش چیه؟ نه اینکه به حافظه محدود خودش اکتفا کنه و فوقش از یکی دونفر مشورت بگیره... خب اونموقع این کار رو نکردن... و هنوزم فقط به همون مغز و حافظه پر از باگ مراجعه می کنن... جالبه که اونوقت همه از هم میپرسن راستی ما چرا اینقدر عقب افتاده موندیم؟!

 

  اما طی اون دوران دو ایده مهم داشتم که هردو عملی شد. هر چند بعدها در تداوم یکی از اونها زیاده روی کردن!! ما باید برای مناسبت ها در طول سال چند فیلم سینمایی پخش میکردیم. اما چون تم و ساختار فیلم هایی که قبلا در سینما اکران شده بود، گاهی با مضامین مناسبت ها همخوانی نداشت، ایده تولید تله فیلم رو مطرح کردم و برای شروع سه تا از اولین تله فیلم های بلند داستانی رو ساخته و پخش کردیم که دوتاش رو مهرداد خوشبخت ساخت. ایده دوم مضمون متافیزیکی در تله فیلم ها بود که تا اونروز در تلویزیون کاملا بی سابقه بود. تنها فیلمی که دنیای بعد مرگ رو تصویر کرده بود، فیلم روز فرشته با بازی عزت الله انتظامی بود که اولا در سینما اکران شد و ثانیا آخر فیلم قهرمان از خواب بیدار میشد و در واقع جزء رویای قهرمان بود نه تجربه او... سه تله فیلم (سفر آخر، بازگشت وآخرین پرواز) در زمره اولین تجربه های نمایشی تلویزیون با مضمون مرگ آگاهی بودن. تجربیاتی که به نظر خودم هنوز از بسیاری فیلم ها و سریالهایی که بعداً بصورت فله ای و عمدتا ایام ماه رمضان تولید و پخش شدن، بلحاظ مضمون و قصه، قویتر بودن... البته بنظرم اون زمان مدیران گروه های برنامه ساز هم اختیار عمل بیشتری داشتن و هم فرایند تولید اثر رو در حوزه داخلی گروه و شبکه انجام میدادن و هنوز مثل الآن اسیر خیل شوراها و کارشناسی ها و دخالت های ریز و درشت داخل و خارج از تلویزیون نشده بودن!

 

  تجربه بعدیم مدیریت فیلم سریال شبکه دو بود در اواخر دهه هفتاد که به یک شرط مسئولیتش رو قبول کردم. شرطم این بود که طی دوران مدیریتم از زندگی امثال پرفسور حسابی یه سریال بلند و جذاب و درخور بسازیم. بجای این همه سریالای بیوگرافیک از آدمای کم خاصیت و دهن پرکن، زندگی پر فراز و نشیب و آموزنده ی دکتر حسابی میتونه الگویی برای نسل جوون جویای علم باشه... اولش شرطو قبول کردن منم پست رو پذیرفتم اما روزبه روز این طرح عقب افتاد و آخرش هم ساخته نشد!  چندتا مشکل داشتن...  از جمله اینکه دکتر حسابی مدتی سناتور انتصابی و وزیر فرهنگ حکومت پهلوی بوده... که من گفتم خب امیرکبیر هم وزیر ناصرالدین شاه قاجار بوده و اگه نبود امثال دارالفنون تاسیس نمیشد! همینطور خدمات مثبت دکتر حسابی مثل تاسیس سازمان انرژی اتمی، یا چندین سازمان و نهاد دیگه علمی و تحقیقی محقق نمیشد... مگر اینکه در انگیزه خدمت به مردم یا خدای نکرده کسب منفعت شخصی برای خودش تردیدی وجود داشته باشه که همه ش طی تحقیقات متن معلوم میشه...

   اما مسئله مهمتر این بود که میگفتن دکتر حسابی مدتی عضو لژ فرماسونری بوده و این مورد دیگه مشکل جدی داره!!... حرف من این بود که اصلا به فرض که واقعیت داشته باشه؛ خب راهش اینه که همین موضوع رو هم بعنوان بخشی از زندگی دکتر حسابی در فیلم بازگو کنیم... اینو کاملا جدی گفتم! در واقع باید این ذهنیت رو تغییر داد که همه خیال میکنن آدمهای بزرگ و موفق تاریخ، انسانهای بی نقص و کاملی بودن و ما مردم عادی هرگز به گردشون هم نمیرسیم! برعکس، بازگو کردن نقاط ضعف و شکست ها در کنار موفقیت ها و کام ورزی هاشون در کنار کامیابی هاست که هم اونها رو باور پذیر میکنه و هم مخاطبین رو نسبت به توانایی های خودشون باورمند... در واقع تاکید بر بی عیب بودن مطلق مشاهیر و قهرمانهای یک ملت و سرزمین، هیچ سودی جز سرکوب شخصیتی و تحقیر اون ملت به همراه نداره... این کار باعث میشه که مردم عادی چون از خطاهای خودشون آگاه هستن، فکر موفقیت های بزرگ رو از ذهنشون دور و دورتر کنن... اونوقت باز همه از همدیگه میپرسن راستی چرا ما اینقدر عفب افتاده ایم؟!


    هر که آمد گفت  خورشیدی کف دست من است

   جز فریبی بر فـراز وعده ها  طرفی نبـست


    مشتِ شمعی ، نذر سـقاخانه ای  در این گـذر

    بارهـا روشـن تر است از  کهکـشان دوردسـت


از مجموعه سه گاه - م. میرعزا

 

  12...

   فعالیت دیگه ای که خیلی بهش علاقمند بودم، پرداختن به تئوری های هنر سینما بود که حداقل در ایران کار تخصصی جدی روش انجام نشده بود. زمان دانشجویی، اولین جرقه ی این کار زده شد. یادمه بعنوان کار عملی من و چندتا از همکلاسی هام در پروژه ساخت فیلم سینمایی پرواز در شب به کارگردانی مرحوم رسول ملاقلی پور شرکت کردیم. من دستیار دوم کارگردان بودم و بقیه هم هرکس یه مسولیتی گرفت. بعد از اون تجربه بود که منو مصطفی یارمحمودی به فکر تالیف مشترک یه کتاب با مضمون "اصول تولید فیلم" افتادیم. علتش این بود که بموازات فضای آکادمیک دانشگاه وارد دنیای نه چندان منظم و سیستماتیک تولید حرفه ای(!) فیلم شده بودیم و از دیدن اتلاف بسیار انرژی، سرمایه و نیروی انسانی که علتش رو بی نظمی و تداخل مسئولیت افراد تشخیص دادیم، تحقیق و نوشتن کتاب تولید فیلم رو ضروری دونستیم. گفتن یه خاطره عجیب که کم مونده بود پرواز درشب رو پرتلفات ترین فیلم تاریخ سینمای ایران کنه، خودش میتونه گویای اهمیت حیاتی نظم و دیسیپلین در هر پروسه فیلمسازی حرفه ای باشه:

 

  لوکیشن فیلمبرداری بیابونای حاشیه شرقی اتوبان تهران قم بود. اتفاقا گمونم بعد از همیمن فیلم بود که اونجا تبدیل شد به شهرک سینمایی فیلم های جنگی و حالا واسه خودش دفتر و دستکی پیدا کرده... بچه های صحنه اونجا با کمک لودر یه کانال مارپیچ کنده بودن به عمق تقریبا 4 متر و عرض 6 یا 7 متر که شبیه خاکریزهای طبیعی جبهه بود. یه سکانسی بود که باید داخل کانال میگرفتیم. قرار شد دو نفر (سیاهی لشکر) در نقش دوتا سرباز عراقی سمت دوربین رگبار ببندن! دست هرکدومشون یه اسحله کلاشینکف بود و چون یعنی منطقه آلوده به گازهای شیمیایی بود، ماسک ضد گاز هم بصورتاشون زده بودن! خب وقتی در یه پلانی قراره بازیگر سمت دوربین شلیک کنه، طبیعیه که مثل سایر صحنه ها، جز خود فیلمبردار و دستیاراش و کارگردان و احیانا دستیارش که دقیقا پشت دوربین می ایستن، بقیه از جمله گریمور و بچه های صحنه و هرکسی که اونجاست، با فاصله چند متر عقب تر تماشا کنن... اما چون هوا بشدت گرم بود و دوربین و سه پایه زیر یه چتر بزرگ قرار گرفته بودن، طبعا تعداد بیشتری هم پشت دوربین جمع شده بودیم که خیال میکنم به تعداد انگشتای هر دو دست میرسیدیم... خلاصه همه چیز آماده برای کلید زدن بود که یهو یکی از دوتا سرباز که لهجه هم داشت به یکی از بچه های تدارکات گفت: آقا نمیشه به منم مثه مال رفیقم فشنگ بدین؟ اونوقت ایست دادن و یکی از بچه رفت جلو پرسید مگه مال اون فرقش چیه؟!  و وقتی هردو خشاب اسلحه هاشونو باز کردن، مال یکیشون تیر مشقی بود و اون یکی 30 تا فشنگ جنگی!!! با توجه به نقابی که بصورت اونا بود و موقع شلیک، گرد وخاک داخل کانل رو کاملا پر میکرد، و همینطور صدای اسلحه هر صدای دیگه ای رو خفه میکرد، میشد پیش بینی کنی که بازیگر جویای نام ما، اگه تا ته خشاب رو خالی نمیکرد، دست از روی ماشه بر نمیداشت!!!

 

  هرگز یادم نمیره که رسول بارها و بارها تحصیلات دانشگاهی حیدری (مدیر صحنه) رو مسخره میکرد و و مدرک تحصیایش رو فحش میداد... هرچند همه میدونن زبون رسول گزنده بود ولی دلش پاک، اما مسئله این بود که این بینش باعث میشد چیزی که باید جای خودش باشه نبود! و این جابجایی، هیجانی داره که وقتی در دراز مدت فروکش میکنه، تازه حفره های بزرگ و خسارات عمیق ناشی از نفی تخصص و ترویج شعار "تعهد مهمتر از تخصص" آشکارا میشه... و بعد همه می پرسن راستی ما چرا اینقدر عقب افتاده ایم؟!

 

  بگذریم... بهرحال حداقل چیزهایی که کتاب اصول تولید فیلم می تونست ارائه بده، غیر از فرمها و برگه های منشی صحنه، دکوپاژ و جداول مراحل پیشرفت تولید و امثالهم، این بود که مراقب باشید خشاب تیرهای مشقی صحنه با خشاب جنگی اسلحه های قسمت اسلحه خونه جابجا نشن!!... اما متاسفانه ما ایده نگارش اون کتاب  رو جدی دنبال نکردیم و نوشته نشد... و جالبه که هنوزم جای چنین کتابی در بخش نظری سینمای ایران پر نشده! اما شخصا و به فاصله کوتاهی، مبحث نظری دیگه ای که خلاء وجودش حس میشد رو انتخاب کردم. و اون، موضوع شخصیت پردازی در سینما بود:

 

 

   واسه نوشتن این کتاب دو سه سالی شخصا روانشناسی خوندم که فکر میکنم برای افزایش توان فیلمنامه نویسی خودمم بد نبود... سالها گذشت تا این مبحث از قلم سایر نویسنده ها و تئوریستن های سینمایی (با نگاه متفاوت) در کشور ترجمه و چاپ شد...

 

13 ...

 

   راستش زورم میاد به این زودی وارد خاطرات سالهای دهه هشتاد بشم. البته ویژگی عمده وبسایت نسبت به اثر چاپی همینه که براحتی امکان اضافه کردن و اصلاح نوشتار همیشه وجود داره و اگه خاطره ای هم از قلم افتاده باشه در آینده قابل نوشتن و افزودنه... در هرصورت نیمه اول این دهه رو در انتهای فصل جوانی و مابقی رو در مقطع میانسالی مرور خواهم کرد...

 

 


○ دوره جنيني
○ نوزادي
○ کودکي
○ نوجواني
◄ جواني
○ ميانسالي
○ پيري
○ مرگ
○ دوزخ