نوجوانی

 

پیشاهنگی...

   اگه بشه اسم دوره راهنمایی تحصیلی رو گذاشت دوره نوجوانی، با حال ترین خاطراتم مربوط به عضویت در گروه پیشاهنگی مدرسه ست. به پیشاهنگای دبستانی میگفتن شیربچه که لباساشون سبز تیره بود و به دبیرستانی هاش میگفتن  سیّاران که اونیفورم سُرمه ای می پوشیدن. اما لباس ما خاکی رنگ بود با یه کلاف بافته شده از طناب زرد رنگ دور کتفمون (که هیچوقت اسمشو یاد نگرفتم) و البته دستمال گردن قرمزی که با یه حلقه طلایی محکم بسته میشد.

 

 

  کلاس های فوق برنامه... آموختن انواع گره ها (مثل گره بشکه کش که همیشه از اسمش خندم میگرفت)... رفتن به اردوهای خارج شهر مثل آتشگاه زرتشتی ها یا شاه کوه اصفهان که حالا نمیدونم اسمشو چی گذاشتن؟!... عکس گرفتن رو خط آهن و تماشای شکار غورباغه و...

 

 صف نشسته ها... تنها کسی که در لحظه عکس گرفتن گردنش رو کج کرد! (تقرببا دهمی از راست)

   اردوی چند روزه سرجوخگیم از همه هیجان انگیز تر بود و سرشار از تجربه... بعد از اون، توی مدرسه شدم پیشاهنگ نمونه و یه جوخه ی شیش یا دوازده نفره رو فرماندهی میکردم.

 

تشویق نامه پیشاهنگی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بدون شرح!

 

   ساختمان مدرسه مون صفر کیلومتر بود. به اسم فروغی ذکاء الملک توی خیابون سروش اصفهان. کاسه های مستراحش هم جدید بود و ناظم مجبور بود سر صف به بچه ها طرز نشستن رو با اشاره به جهات چهارگانه جغرافیایی، آموزش بده...!

   حس میکردیم وارد بهشت شدیم... دیوارها همه مکالئوم... پارکینگ مخصوص دوچرخه ها... آزمایشگاه علوم... کارگاه مجهز حرفه و فن... کلاس های بزرگ و دلباز با تخته سیاه های جدید و البته سبز رنگ... شوفاژ (که تکنولوژی مدرن محسوب می شد)... نرده ای که به جای دیوار، حیاط مدرسه و کوچه رو جدا میکرد و نمیگذاشت فضا دلگیر باشه... زمین ورزش... آبخوری های بهداشتی و... حتی یادمه اواسط سال کارت بیمه دانش آموزی هم بهمون دادن... با امضای کمدین معروف تئاتر و سینمای ایران رضا ارحام صدر!!

  جالب اینجاست که وقتی سال اول راهنمایی بودیم، سال دومی وجود نداشت و وقتی رفتیم دوم، سال سومی وجود نداشت... الی دیپلم! و چون با ولیعهد کشور هم مقطع بودیم، نمی دونستیم خوشحال باشیم که پیشرو هستیم یا دلخور باشیم از اینکه موش آزمایشگاهی مقاطع بعدی شدیم؟!

 

 نوجوانی

 

تعطیلات...

   هر سال عید نوروز میرفتیم کاشان خونه آقا بزرگ. یه حیاط خیلی وسیع داشت که دورتا دورش اتاق بود و هر خانواده اتاقش مشخص بود... اما تابستون معمولا می اومدیم تهران خونه دایی ها... بخصوص دایی کوچیکم که یه خونه دوبلکس با یه استخر بزرگ توی حیاطش داشت... یادش بخیر، سایه دختر دائیم همبازی من بود... فوق العاده زیبا و باهوش... به لحاظ طبقه اقتصادی فاصله کهکشانی داشتیم... تنبیه و تشویقش این بود که زن دائیم صداش میزد: سایه، تا پیانو نزنی، حق نداری بری استخر!... همون سال های اول انقلاب با خانواده به امریکا مهاجرت کردن و من سی ساله که ندیدمش... فن شنا رو اون بهم یاد داد... یه مربی استثنایی...

     اما برجسته ترین خاطره این دوره، اردوی رامسره... اول بعنوان پیشاهنگ نمونه از طرف ناحیه 2 آموزش و پرورش انتخاب شدم، اما بابام مخالفت کرد... بعد خودش پشیمون شد و گفت سال دیگه به اردو برم... منم که طاقتشو نداشتم، همون سال رفتم مسابقات نقاشی نواحی اصفهان رشته گچ پاستیل شرکت کردم... آقای اسکندری (ناظم مدرسه) منو کشید کنار و گفت: مجید! یکی دیگه از بچه های مدرسه، هم رشته توست، اگه میشه یه رشته دیگه مسابقه بده!... ناچار مینیاتور رو انتخاب کردم. مسابقه دادیم و فقط من برنده شدم و عازم اردوی رامسر...

 

   برای اولین بار جادّه سحرانگیز چالوس رو دیدم... از شکوه دریا خیره شدم... جنگل رو تجربه کردم و یه هفته زندگی گروهی با همسن و سالهام رو هرگز فراموش نمی کنم... شب های آمفی تئاتر و ترانه هایی که استاد محمد نوری اجرا می کرد... برنامه شنا، البته دخترها صبح، پسرها بعد ازظهر... کارگاه آموزشی قلمزنی، قلمکاری، خاتمکاری... و همینطور شوخی شایعه ریختن کافور داخل نهار پسرها! البته چندان حساسیتی برای تفکیک یا ترکیب دو جنس نبود. کارگاه ها، آمفی تئاتر، سالن های غذاخوری و محوطه اردوگاه مشترک بود و فقط چادرهای خواب و برنامه دریا رفتن مجزا...

 

تهران...

  چون دوست ندارم که دوره نوجوانی رو سریع رد کنم، چند سال اول از دوره جوانی رو اجالتا قرض میگیرم و به حساب دوره نوجوانی میگذارم...

   سال 51 همراه خانواده به تهران مهاجرت کردیم... توی مسافرت ها همیشه نگران این مسئله بودم که وقتی خودم بزرگ میشم، همه بیابونا ساختمان سازی شدن و شهرها بهم چسبیدن و به این ترتیب مسافرت کردن بی معناست!... غافل از اینکه عمر سریعتر و تحولات کند تر از اون چیزی هستن که خیال میکردم... یادمه به دیوار اتاقم نقشه های ایران و جهان چسبونده بودم (کاری که هنوزم میکنم) و یه ماشین ون استیشن کاروان فول امکانات سفر زمینی مثل یخچال و تخت و تلویزیون و امکانات دیگه هم نقاشی کرده بودم تا باش برم ایرانگردی و جهانگردی... هرچند این آرزو درحال حاضر کمی دیر تحقق پیدا کرده (از 1390)...ولی بازم خوبه که کلاً نقش بر آب نشد!

 

   ما توی اصفهان، هیچ فامیلی نداشتیم... اقوام پدری همه کاشان بودن و بستگان مادریم اغلب ساکن تهران. گرایش به فامیل مادری تا جایی دامنه داشت که حتی همون سالها پدرم راضی شد که نام خانوادگی مون از میرعزا به امامی تغییر کنه. منم راضی بودم، چون تلفظ " میرعزا " توی مدرسه برای همه سوژه بود و گاه اسباب متلک، اما میرعزا رو بیشتر دوست دارم چون مثل هرکس دیگه، کودکی و نوجوانیم رو دوست دارم...

برگ آخر

   ضمنا یه بار رفتم تو google و اسم کامل خودم (سید مجید امامی) رو سرچ کردم. دو سه نفر با همین اسم تو حوزه فیلم و فرهنگ شاغل بودن و این تشابه اسمی برام جالب نبود. (البته با پوزش از همنام های عزیز)...

 

   خلاصه اینکه، شرق تهران، نزدیک میدون وثوق (امامت فعلی) ساکن شدیم... توی دبیرستان خامنه پور ادامه تحصیل دادم... دلمون خوش بود که ناصر ملک مطیعی و شایدم فردین اونجا درس خوندن...  

 

خوش تیپ ترین نفر...؟ 

   رشته علوم تجربی رو انتخاب کردم و شیفته درس ژنتیک بودم اما در موضوعات غیردرسی خیلی زود عاشق شدم... عاشق موضوعات فضایی!... همین عشق کار دستم داد و سال اول دبیرستان مردود شدم (البته با هشت فقره تجدیدی!)... بخودم آرامش دادم و با موضوع تغییر شهر و تغییر مدرسه و تغییر مقطع تحصیلی و تغییر آب و هوا و تغییرات عدیده دیگه توجیهش کردم و همچنان روزنامه دیواری یه نفره میزدم با سوژه فضا... ماکت های دست سازم برای مدرسه، سفینه ها و ماهواره هایی بود که با نخ نامرئی اطراف کرات معلق می گشتن... به حدی کیفور کهکشان بودم که به خیال خودم کتابی درباره اطلاعات عمومی منظومه شمسی و سیاراتش نوشتم... کتابی که همه چیزم بود و یه روز خواهرم پروانه، به تلافی گم و گور کردن یکی از وسایلش، اونو سربه نیست کرد...

 

ورزش...

 

تیم فوتبال دبیرستان

ردیف نشسته... بازم با گردن کج!  

   فوتبالم با توپ پلاستیکی، بدک نبود ولی از توپ بادی بدم می اومد، یا اون گنده بود یا من کوچیک... بهر حال هیچوقت اون لایی که دروازه بان تیم بودم خوردم از یادم نمیره... بد جوری اعتماد به نفسم ضایع شد... هر چند با کونگ فو برگشت سر جاش!

 

  کارت کلاس کونگ فو

تمرین نانچیکو

  تمرین نانچیکو

   یادش بخیر داریوش اصغری رو که با هم میرفتیم کلاس های کونگ فوی پرفسور میرزایی... داریوش تک پسره خونوادشون بود که سال اول جنگ رفت جبهه و شهید شد... الآن اسمش روی کوچه شون توی تهرانپارس، پائین تر از چهار راه تیر اندازه... روحش شاد.    

 

خیالات...

   دوره نوجوانی، دوره خواب و خیالاته... یک بار نصفه شب از خواب پریدم. انگار که پاسخ یکی از سوالات مهم بشریت رو پیدا کرده باشم! نه سوال و نه پاسخش رو حالا بخاطر ندارم. اما اون شب، مثل روز برام روشن بود. می ترسیدم بخوابم و صبح فراموشش کنم، که البته همینم شد. خیلی افسوس خوردم که چرا تنبلی کردم و یادداشتش نکردم. البته بعدا شنیدم که خیلی ها دچار این خیالات و توّهمات می شن...

 

    اما تجربه بعدیم رو توّهم نمی دونم... اینکه یه شب دیگه از جا بلند شدم و همانطور که نشسته بودم، سمت بالشم چرخیدم و دیدم خودم خوابم!... حسابی ترسیدم و تنها کاری که به فکرم رسید این بود که دوباره بخوابم و این کار شجاعت زیادی لازم نداشت!... از اون شب  تا امروز، دیگه هیچ خواب یا تجربه ای از این مدل نداشتم... نمی دونم شاید چون زیاد از حد دنبال جوابای منطقی گشتم...  شایدم یه چیزی رو از دست دادم یا برعکس چیزی رو بدست آوردم... واقعا نمی دونم... ولی اینو میدونم که همیشه با شنیدن خواب کسانیکه که پشت هم از گپ زدن با این امام یا اون پیغمبر تو خوابشون تعریف میکنن ... یه جورایی به خودم مشکوک میشدم!

 

 عشق...

   گمونم که خاطر خواهی توی دوران ما هیجان انگیزتر از امروز بود... حالا با یه شماره موبایل... یه مسیج... بلوتوث یا ایمیل... وبلاگ و انواع فنون محیرالعقول آشنایی و تبادل فکر و احساس، بنظرم دیگه هیجان چندانی باقی نمی مونه... و اگه دو تا جوون تجربه هیجان رو شرط  دوستی شون بدونن، ممکنه از خط قرمزهای روابطشون عبور کنن تا بی هیجانی رو در کشمکش های بعدیش جستجو کنن!... هر چند باید اعتراف کرد که هر نسلی خودش بهتر میدونه چیکار کنه و چطوری به هیجان برسه... اما در عهد ما (یا همون عهد بوق) رسوندن یه نامه به دختر همسایه، پروسه ای بود که چه بسا ماهها وقت می برد و به همین نسبت بود طول دوران آشنایی، شناخت و احیانا ازدواج... امروزه پروسه درک افکار، سلایق و احساسات طرفین که قراره یه عمر با هم زندگی کنن، یه دهم زمان ما وقت می بره و نمیشه گفت که نکته مثبتی نیست... نمونه ش خود من...!

   یه بار که بر حسب اتفاق (!) از عرض خیابون رد می شدم، دختر همسایه پسرداییم اینا هم بموازات من داشت میرفت اون سمت... هنوز نمی دونم اون موقع که صورتشو طرف من کرد، میخواست ببینه ماشین میاد یا اینکه به چشمای من زُل زد؟!.. البته از من بپرسین میگم ماشینی تو خیابون یادم نمیاد!... خلاصه یک دل نه صد دل و از این ماجراهای نوجوانی... خب اگه دوره ما ایمیل وجود داشت شاید پسر دائیم نمی تونست کلاه سرم بذاره و بعنوان واسطه ی نامه نگاری بین ما، از من اخاذی کنه و از قول اون بنویسه که برام ذرّه بین یا چراغ قوه بخر!... و منم دوست نداشتم فکر کنم یه دختر، ذرّه بین و چراغ قوه به چه دردش میخوره... ای وحیدِ نامرد!

   اما پایدارترین خاطرخواهی دوران نوجوانیم، یکسال قبل انقلاب و مربوط به محله سیمتری نیروی هوایی بن بست سجاد پشت فرودگاه دوشان تپه بود. مهرنوش اسفندیاری ، دختر ساکن خونه روبرویی مون پنجم دبستان بود و من از اینکه موهاشو دمگوشی می بست می فهمم چقدر کم سن و سال بودیم... اسمشو روی یه کارت خوشنویسی کردم و جای حرف "هـ" مهرنوش، یه قلب سرخ کشیدم... چون عمراً روم نمیشد حضوری کارت رو بهش بدم، وقتی از مدرسه رسید نزدیک خونه، اونو گذاشتم رو لبه در خونه شون و قایم شدم! لحظه ای که کارت رو برداشت و اسمشو دید هرگز فراموش نمیکنم... در اون لحظه نه برام مهم بود که جوابمو میده یا نه یا اصلا تحویلم میگیره یا نه و یا اصلا میفهمه اینو من براش دادم یا نه!!... تنها چیزی که بهش دلخوش بودم اینکه احتمالا برای یه لحظه تونستم تاثیر یا تغییری در حس و ذهنش حتی ایجاد کنم و شاهد برق نگاهش از تماشای هدیه خودم باشم... و همین برام کافی بود... با همین حس عاشقانه تا اوخر دبیرستان، تقریبا دورادور راضی و خوشنود بودم... البته به اضافه ی اینکه  یه بارم رفتم عکاسی باباش یه عکس پرتره گرفتم : 

 

  نوجوانی - جوانی

 

  

   فکر میکنم این خاطره، اجالتا" برای بستن پرونده دوره نوجوانی کافی بوده باشه!

 

 

 


○ دوره جنيني
○ نوزادي
○ کودکي
◄ نوجواني
○ جواني
○ ميانسالي
○ پيري
○ مرگ
○ دوزخ