کودکی

   

پیش دبستان...

  یه ساله بودم که به شهر اصفهان نقل مکان کردیم. اولش محله مسجد سید (سه راه وفایی سابق) و بعد خیابون کاشانی فعلی (که اول انقلاب یه مدت کوتاهی مثه خیلی خیابونای شهرهای دیگه از جمله ولی عصر تهران،  اسمشو گذاشته بودن دکترمصدق)... محله سیروس، پشت بیمارستان صد تخت خوابی... یه کانال آب (بقول اصفهانیا: مادی) وسط کوچه بود که از زاینده رود منشعب میشد به محلات شهر برای مصرف کشاورزی و غیره... یه تعداد مرغابی داشتیم که عصرها خودشون به صف میومدن بالا و قِی قِی کنان میرفتن خونه داخل قفس... اسم خوش تیپ ترینشون رو گذاشته بودیم فردین...!

   یادمه اولین بار که کلمه « کشور همسایه » رو شنیدم با همسایه های محل قاطی کردم و خیال میکردم همسایه دیوار به دیوارمون، همون کشور شورویه!... حسین محمدی ( پسرهمسایه و معروف به حسین دو کله ) تنها کسی بود که داخل آب لجن مادی شنا میکرد... من با خواهر کوچیکش زهره، همسن بودم... هنوز دبستان هم نمیرفتم... یادمه با هم لب مادی نشسته بودیم... اون مشغول ظرف شستن بود و من از آینده مون حرف میزدم: ... یخچال میخریم... فرش میخریم... رادیو میخریم... آخه اون دوران کسی وعده خونه خریدن نمیداد، چون معروف بود میگفتن: اجاره نشینی : خوش نشینی... ما، دومین خونواده ای بودیم که تلویزیون داشتیم و بچه های محل می اومدن خونمون تماشا... از کارتون یوگی و بوبو گرفته تا حتی پخش اخبار! اما یکی از همسایه هامون که بهایی بودن خیلی قبل تر از ما تلویزون داشتن... هفت سال اونجا ساکن بودیم و یادمه هرسال قبل از عید، اثاثیه مونو جمع میکردیم تو ایوون تا صاحبخونه به خرج خودش نقاش بفرسته برای نوسازی خونه(!)

 

پنج سالگی

  ردیف فسقلی ها از راست: پروانه (ته تغاری) - خودِ گردن کجم - احسان ( پسر عموی مرحومم که طفلک همون سالها سوار دوچرخه اش تصادف کرد) - مهدی (داداش وسطی) - و علی (معروف به علی خمره شکن - نوه عموم - که حالا ساکن کشور هلنده)  

  

دبستان...

   سال 45 رفتم کلاس اول دبستان ملی مفید اسلامی ناف محله چهار سوق اصفهان... مدرسه مون، وابسته به انجمن تعالیم دینی اصفهان بود که یه موسسه خصوصی محسوب میشد. یه خونه بزرگ (یا به تصوّر من بزرگ) که دور تا دور حیاطش کلاس بود... قبل از انقلاب به مدارس غیر دولتی میگفتن ملی. اما در مورد  شهریه و مسایل مالی صراحت و شفافیت خاصی داشتن و با کلمات بازی نمی کردن تا بلایی که مثلا امروزه سر اصطلاح غیرانتفاعی اومده، سرشون نیاد... مفاد محکم و بی تعارف کارت ثبت نام، در نوع خودش جالبه:

 

  

   مثه همه پسرا شیطون بودیم و گاهی با بچه های جوزون (محله مجاور) درگیر می شدیم... اونا دنبالمون میکردن و ما بر می گشتیم محل مون (سیروس)... اما دیگه جرات نمیکردن تا توی کوچه بیان، آخه خواهر وسطیم امین بزن بهادر محل بود و همه ازش حساب می بردن! امین بسکتبالیست دبیرستانشون بود و یه پای دعوا... هنوزم روحیه و اخلاقش استثنائیه... یادش بخیر میرفتیم سالن مسابقات تماشای بازی بسکتبال خواهرام (امین و اعظم) و چه تشویقی میکردیم... و تنها چیزی که برای کسی مهم نبود، حضور همزمان تماشاگرای دختر و پسر کنار هم بود... دریغ از این فحاشی های داخل استادیوم های ورزشی، که سوغات تازه ایه!

 

     هنوز دستای خودمو یادمه که چطور گلوی شیر حوض بی نوای وسط حیاط رو چسبیده بودن، در حالیکه پاهام توی دست برادر بزرگم مرتضی بود که می خواست منو به زور ببره مدرسه!... آخه ظهرها می اومدیم خونه و بعد از ناهار دوباره باید میرفتیم مدرسه!... این خاطره کمرنگ، بخوبی میزان اشتیاق منو به درس و مدرسه و تحصیل ثابت می کنه! البته شاگرد تنبل نبودم اما بیشتر غرق عوالم هپروتی خودم بودم و به وقتش خودمو ثابت میکردم. برای این ادعا مدرک دارم. مثلا هر پنجشنبه سر صف، بچه های تنبل رو با انگشت اشاره هو میکردن (هووووووو...)  و شاگردای مودب و منظم رو (خواهشمندم) با کارت آفرین نامه تشویق:

 

 

   خاطرات بچه گی هرکسی، فقط واسه خودش جالبه، مگه اینکه مایه خنده و مضحکه باشه... پس فقط به یه مورد بسنده می کنم...

    ماجرای یه بعد ازظهر فراموش نشدنی که از خونه تا مدرسه از تماشای نگاه حیران اهل محل به خودم تعجب کردم! از مَشتی (مشهدی) عباس، بقال سرکوچه مون گرفته تا رهگذرا... مدرسه ما مسجد نداشت و از سال دوم بچه ها رو به صف تا مسجد محل می بردن، نماز می خوندیم و دوباره به صف برمی گشتیم سر کلاس... اما اون روز من تا لحظه ای که به مدرسه نرسیدم و از اونجا راهی مسجد نشدم، نفهمیدم که بجای شلوار رسمی مدرسه، یک زیرشلواری مامان دوزه راه راه پوشیدم! تازه وسط نماز و در حال رکوع، از دیدن زیرشلواری رنگارنگم طوری شوکه شدم که هنوز طرح خطوط هندسی قهوه ای رنگ روی زمینه سورمه ایش یادم نرفته... اما اینکه چطوری خودمو به خونه رسوندم، هیچ چیز خاطرم نیست!

 

  یه خاطره ی خطری هم دارم که بد نیست بگمش. یادمه یه خونه خرابه تو محل بود که یه بار با بچه ها افتاده بودیم به جون آجراش تا ببریم تو کوچه برا خودمون چهار دیواری چیزی بسازیم. اونجا زیرزمینش سقف نداشت. منم پایین مشغول آجر در آوردن از لای دیوار بودم و مینداختم بالا برای بقیه... که دیدم یه برگ سبزی تره لای شکاف آجراست! تعجب کردم که سبزی تره اونم به این طراوت و تازگی اینجا لای آجرای این خرابه چطور پیداش شده؟! بلافاصله دست بردم تا با شجاعت تمام (بعدا فهمیدم که بلاهت تام) اون سبزی خوردن رو از لای دیوار بیرون بکشم... و بیرون هم کشیدم... اما به جای سبزی خوردن، دُم یه عقرب سبز و سرحال و خوشرنگ تو دستم بود!! هنوز دست و پا زدنش جلوی چشام رو از یاد نمی برم و هر وقت جایی کلمه عقرب میشنوم یا می خونم... رنگ سبز برام تداعی میشه و برعکس... پس خود بخوان حدیث مفصل از آن فرار مجعل (بجای مجمل)...

 

   در آخر فصل کودکی، بد نیست یادی هم از رفقای دوره دبستان بکنم... شاید اسم خودشونو دیدن و نشانی از اونا رسید:

کوروش زند ناصری ( که باباش یا عموش روبرو بیمارستان صد تخت خوابی قنادی داشت )

علیزاده ( که اسم کوچکیش یادم نیست ولی با گلویش صدای بق بقو کبوتر را عالی تقلید میکرد )

مصطفی خورمیزی ( که دوز بازیش محشر بود )

 و احمد شارقی ( یا  شاهرخی ) که بچه شرّ کلاس، مدرسه و محله بود و بجز چند تا فحش که یادم داد، خاصیت دیگری نداشت!



○ دوره جنيني
○ نوزادي
◄ کودکي
○ نوجواني
○ جواني
○ ميانسالي
○ پيري
○ مرگ
○ دوزخ